دینداری عمر: 15. جلوگیری از نوشتن و نقل احادیث پیامبر

 دینداری عمر: 15. جلوگیری از نوشتن و نقل احادیث پیامبر

همه آنچه را كه مسلمانان -اعم از شيعه و سنى- بدان تمسك مى جويند تا بدان وسيله معالم دين خود را بياموزند و بدان عمل كنند بعد از كتاب خدا، سنت رسول او است و سنت آن حضرت يا گفتار او است كه به چيزى امر و يا از چيزى نهى نموده و يا به عنوان موعظه و پند و اندرز بيان داشته است و يا سنت برگرفته از فعل آن بزرگوار است و يا برگرفته از مواردى است كه در حضور او عملى انجام شده و حضرتش از آن نهى كرده و يا سكوت نموده و يا تعريف و تمجيد نموده است كه در اصطلاح به اين سه: «قول و فعل و تقرير» گفته مى شود و شكى نيست براى آنكه آيندگان از سنت -به هر يك از معانى سه گانه فوق اراده شود- آگاه شوند بايد در كتابها نوشته شود كه اگر به وسيله انسانهاى مورد وثوق، اينكار انجام نشود بازيگران و شياطين انسى در آن دخل و تصرف كرده و دين را ملعبه خود قرار مى دهند و سودجويان نيز براى رسيدن به مطامع خود آن را دستمايه تجارت خود مى نمايند.

 

شيعيان به پيروى از سفارش اكيد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله سنت را از طريق اهل بيت آن بزرگوار گرفته و اهل سنت آن را از طريق كسانى گرفته اند كه از نظر شيعه به اكثر آنها اعتمادى نيست. به ويژه وقتى سند آن روايات به يكى از اصحاب مى رسد، مى بينيم كه اكثر آنها از مخالفين أمير المؤمنين عليه السلام بوده و حتى بعض آنها به جنگ با حضرتش برخاسته و دستور به سب و دشنام آن بزرگوار داده اند(1).

اين مطلب نيز قابل انكار نيست كه اگر علما و محدثين، سنت پيامبر را نمى نوشتند و يا اصحاب از نقل آن خوددارى مى كردند اكنون از اسلام و قوانين آن چيزى به دست ما نمى رسيد. بنابراين بايد بپذيريم اگر كسى از گفتن يا نوشتن آن جلوگيرى كند، ضربه اى بزرگ به اسلام زده است. در اين ميان مى بينيم كه اهل سنت خود، رواياتى نقل مى كنند كه عمر مانع از نقل حديث و انتشار آن در ميان مردم مى شد.

 

ابن ماجه و حاكم نيشابورى با سند صحيح از قرظة بن كعب نقل مى كنند كه گفت:

«عمر ما را به كوفه اعزام كرد و خود تا «صرار» (محلى نزديك به مدينه) همراه ما آمد. سپس گفت: مى دانيد چرا تا اينجا همراهتان آمدم؟ گفتيم به خاطر اينكه ما اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله و از انصار آن حضرت مى باشيم. گفت: لكن به خاطر مطلبى كه خواستم برايتان بگويم و مايلم آن را به خاطر بسپاريد. شما وارد بر قومى مى شويد كه اهل قرآن خواندن مى باشند. وقتى شما را ديدند از شما طلب حديث از پيامبر صلى الله عليه و آله مى كنند. برايشان نقل حديث نكنيد و قرآن را هم مجرد از غير آن كنيد (يعنى آيات آن را تفسير نكنيد). برويد و من هم با شما شريكم. چون به آنجا رسيديم گفتند:

براى ما نقل حديث كنيد گفتيم: پسر خطاب ما را نهى كرد»(2).

 

عمر نه تنها از نقل حديث نهى كرد، بلكه از تفسير قرآن هم جلوگيرى نمود.

سؤال اين است نقل روايات نبوى و تفسير قرآن كريم چه ضررى براى شخص خليفه و يا مسلمانان داشت؟

چرا بايد حقايق بازگو نشود تا مردم در جهالت باقى نمانند؟

خواندن قرآن اگر همراه با فهم آيات و تدبر در آن نباشد چه فايده اى بر آن مترتب است؟

چرا نبايد مردم را با معالم دينشان آشنا كرد؟

چرا اهل سنت از نهى عمر در مورد متعه نساء منتهى مى شوند ولى به اين نهى ـ يعنى نهى از نقل حديث و تفسير قرآن ـ گوش نداده و خلاف آن عمل مى كنند؟

 

از روايات ديگرى كه مى آيد چنين استفاده مى شود كه اين نهى يك دستور عام بوده و ديگران نيز جرأت نقل حديث نداشتند:

«سائب بن يزيد مى گويد من با طلحة بن عبيد اللّه و سعد بن مالك و مقداد بن اسود و عبد الرحمن بن عوف مصاحبت كردم و از آنها حديثى نشنيدم. مگر آنكه طلحه از جريان احد مى گفت»(3).

«شعبى مى گويد يك سال (و به نقل بخارى يك سال و نيم يا دو سال) با ابن عمر مجالست داشتم و جز يك حديث چيزى از رسول خدا برايم نقل نكرد. (و به نقل ابن ماجه: از او حديثى از رسول خدا نشنيدم»(4).

«سائب بن يزيد مى گويد من از مدينه تا مكه با سعد بن مالك مصاحب بودم حتى يك حديث هم از رسول خدا صلى الله عليه و آله برايم نقل نكرد(5).

 

شكى نيست كه كتمان علم از گناهان نابخشودنى است. تا آنجا كه حاكم در مستدرك با سند صحيح از عبد اللّه بن عمرو بن العاص، و ابو داود و احمد حنبل از ابو هريرة، به اين مضمون روايت مى كنند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «من كتم علما الجمه اللّه يوم القيامة بلجام من نار»(6).

 

آنگاه مى بينيم عمر، ابن مسعود و ابو الدرداء و ابوذر را به خاطر نقل حديث زندانى مى كند و تا هنگام مرگِ او، آنها محبوس بودند(7). (البته احتمال دارد كه آنان را درمدينه نگه داشت و نگذاشت از آنجا خارج شوند). شايد در دفاع از اين عمل عمر بگويند كه بعض از اصحاب رواياتى نقل مى كردند كه از نظر او معلوم نبود كه راست مى گويند و لذا عمر براى جلوگيرى از شيوع دروغ بر خدا و رسولش آنان را به جهت تأديب مدتى زندانى كرد. (و يا نگذاشت كه به شهرهاى ديگر بروند تا اين گفتار در شهرها منتشر نشود).

 

در پاسخ بايد گفت: اگر مثل ابن مسعود كه از برگزيدگان اصحاب است احتمال دروغ گفتن به او داده شود چگونه اهل سنت همه اصحاب را عادل و روايات آنها را صحيح مى دانند و هرگز حاضر نمى شوند بپذيرند كه آنان احتمال دارد كه اشتباه كرده باشند؟

از اين گذشته اگر احتمال كذب در اصحاب داده شود آيا درباره شخصيتى مثل ابوذر كه رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره او فرمود: «آسمان بر كسى راستگوتر از ابوذر سايه نينداخته و زمين نيز راستگوتر از او به خود نديده است». و چون حضرتش او را شبيه عيسى بن مريم معرفي فرمود عمر از روى حسادت گفت: آيا همانگونه او را بشناسيم؟ حضرت فرمود: «آرى، او را آنطور كه گفتم بشناسيد»(8).

بنابراين عمر خوب مى دانست كه ابوذر كيست و مقام و مرتبه او تا چه پايه است و زندانى كردن او جز براى نقل حديث نبوده است. آرى، عمر با انتشار روايات نبوى يعنى با نشر احكام و قوانين اسلام مخالف بود و براى آن نمى توان توجيهى قابل قبول نمود و اين منع خليفه كار ركود علم را آنقدر استمرار بخشيد كه تا يك قرن كسى جرأت نداشت دست به نوشتن حديث بزند، تا آنكه «شكافنده علوم» علم را شكافت و همگان را از آنچه كه پنهان بود مطلع ساخت و او كسى جز امام پنجم شيعيان حضرت امام محمد باقر عليه السلام نبود.

 

ابن حجر در «صواعق» درباره او چنين مى نويسد:

«وارث او (يعنى وارث امام سجاد عليه السلام ) از جهت عبادت و علم و پارسائى (ابو جعفر محمد باقر) بود. به اين علت او را باقر لقب دادند زيرا او از گنجهاى معارف و حقائق احكام مسائلى را استخراج كرد كه جز بر انسانهاى بى بصيرت مخفى نيست و لذا به او گفته اند: شكافنده علم و...»(9).

اهل سنت كه اهل بيت را كنار زدند آيا ترديد دارند كه همه وامدار آنها مى باشند؟ آيا آقاى بخارى كه حاضر نشد حتى يك روايت در صحيحش از امام صادق عليه السلام نقل كند، نمى دانست كه به قول ابن حجر «بزرگان از پيشوايان اهل سنت از قبيل يحيى بن سعيد و ابن جريح و مالك و سفيانين (ظاهرا مراد از دو سفيان، سفيان بن عيينه و سفيان ثورى است) و ابو حنيفه و شعبه و ايوب سختيانى از او نقل حديث كردند»(10)؟ آيا نه اين است كه گسترش علوم توسط صادقين و باقرين يعنى امام باقر و امام صادق عليهماالسلام بوده است؟ آيا نمى دانند كه هر چه اهل بيت در گسترش علوم تلاش مى كردند خلفاى جور بنى اميه و بنى عباس به پيروى از خليفه ثانى مانع نشر آن مى شدند؟ اول كسى كه دستور به كتابت حديث داد عمر بن عبد العزيز بود(11)، آن هم بعد از گذشت نزديك به يك قرن از رحلت رسول گرامى اسلام صلى الله عليه و آله ، و معلوم است كه تا اين دستور اجرا شود سالها وقت لازم بود.

علماى اهل سنت به جاى آنكه روايات نبوى را مستقيما از اهل بيت بگيرند سراغ كسانى رفتند كه با يك يا چند واسطه آن را از يكى از اصحاب نقل كرده اند. اينجا بود كه شيادان و دروغپردازان آنچه توانستند احاديث جعلى را به خورد عوام دادند. دامنه جعل حديث در ميان مردم آنقدر گسترش پيدا كرد كه به عنوان نمونه احمد حنبل كه مسند او كمتر از 30000 حديث را شامل مى شود آن را از ميان 700000 حديث برگزيد(12) (كه البته بسيارى از آن احاديث تكرارى و بسيارى ديگر غير صحيح است) و يا بخارى، صحيح خود را كه با اسقاط مكررات در حدود 4000 حديث گفته اند از ميان 600000 حديث انتخاب كرده است(13). با همين قياس مى توان ساير صحاح و مسانيد اهل سنت را بررسى كرد.

ما در بررسيهاى گذشته نمايانديم كه چگونه همين روايات به اصطلاح «صحيح» پر است از رواياتى كه جعلى بودن آنها روشن است. اينان به هر كه نامش «صحابى» بود اعتماد كردند و لذا حتى در شناخت خدا و رسولش بر خطا رفتند تا چه رسد به مسائل ديگر. اگر منع عمر نمى بود و احاديث نبوى از اصحاب برگزيده نقل شده و به صورت كتابى مدون مى گشت و به جاى گماردن كسانى كه سالها با اسلام در جنگ بودند بر پستهاى حساس، از كسانى استفاده مى شد كه دلسوز دين بودند، آيا امروزه شاهد اين همه اختلاف بوديم؟ آيا مسلمانها امروزه آنقدر ضعيف مى شدند كه مشتى يهودى بتوانند آنها را هر روز به قتل برسانند و سران ممالك اسلامى نتوانند از ترس چيزى بگويند بلكه بعض از آنها با دشمنان دين - بر خلاف دستور خدا- طرح دوستى ببندند؟

 

جالب است بدانيد كه معاويه نيز - با آنكه خود به كسانى كه در مذمت أمير المؤمنين عليه السلام و مدح خلفا حديث بسازند جايزه مى داد- دستور داد كه فقط احاديثى نقل كنيد كه در زمان عمر نقل مى شد و مى گفت: «عمر مردم را مى ترساند»(14). معلوم است كه عمر مردم را از چه مى ترساند. او -چنانچه گذشت- مردم را از نقل حديث بر حذر مى داشت. آنگاه مى بينيم همين آقاى معاويه در سند صحاح سته است. او كه سر دسته «فئه باغيه» بود. او كه به جنگ كسى رفت كه طبق روايات صحاح، جنگ با او جنگ با رسول خدا صلى الله عليه و آله مى باشد. او كه ما در نوشتارى ديگر با استفاده از صحاح، او را بهتر و بيشتر معرفي خواهيم كرد. (إن شاء اللّه).

 

ما از عموم اهل سنت تقاضا مى كنيم خود قضاوت كنند آيا ضربه اى كارى تر از اين ممكن بود كه بر پيكر اسلام وارد شود؟ آيا عمر با اين عمل بزرگترين -يا لا اقل يكى از بزرگترين- ضربه ها را بر اسلام وارد نكرد؟

 

در اينجا لازم است به يكى از مسائل جانبى اين امر توجه شود و آن اينكه آيا نبى مكرم اسلام صلى الله عليه و آله از نوشتن حديث نهى كرده يا به آن امر فرموده است؟ اگر بگوئيم نهى كرده -كه از بعض روايات چنين بر مى آيد- بايد همه نويسندگان حديث را گناهكار بدانيم و اگر امر كرده باشد آنانى را كه جلوى نقل و كتابت حديث را گرفتند مقصر بدانيم.

 

«زيد بن ثابت بر معاويه وارد شد. معاويه از او حديثى پرسيد و به كسى دستور داد آن را بنويسد. زيد گفت: رسول خدا به ما امر فرمود كه چيزى از احاديث او را ننويسيم او نيز آن نوشته را محو كرد».

 

«ابو سعيد مى گويد: ما غير از تشهد و قرآن چيزى را نمى نوشتيم»(15).

معلوم مى شود ابو داود خود آن را قبول ندارد وإلاّ چرا كتاب سنن را نوشته است؟ مگر ندانست كه به قول زيد بن ثابت رسول خدا صلى الله عليه و آله از نوشتن حديث نهى كرده است؟

 

دو روايت مذكور دومين و سومين روايت از باب كتاب العلم است. حال به اولين روايت باب نظرى مى افكنيم:

 

«عبد اللّه بن عمرو (بن العاص) مى گويد: من هر چه را كه از رسول خدا صلى الله عليه و آله مى شنيدم مى نوشتم و قصدم اين بود كه آن را از بر كنم. قريش مرا از اين كار نهى كردند و گفتند آيا هر چه كه مى شنوى مى نويسى در حالى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بشرى است كه در حالت خشنودى و خشم حرف مى زند (يعنى ممكن است كه بر خطا بوده و سخنان ناروائى بگويد). من نيز از نوشتن دست برداشتم و جريان را به حضرت رسول صلى الله عليه و آله گفتم. آن حضرت در حالى كه با انگشت به دهانش اشاره مى كرد فرمود: «بنويس قسم به آن كس كه جانم به دست او است، از اينجا جز حق خارج نمى شود».(16)

 

در حديث چهارم باب مى گويد كه رسول خدا صلى الله عليه و آله بعد از فتح مكه خطبه اى خواند. مردى به نام «ابو شاه» برخاست و گفت: يا رسول اللّه اينها را برايم بنويس. فرمود: براى ابو شاه بنويسيد. البته هيچيك از مسلمانان - چه شيعه و چه سنى- شك ندارند كه آنچه از دهان مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله بيرون آيد، حق است ولى چنين نبود كه همه اصحاب مثل ما فكر كنند، بلكه عده اى به بهانه اينكه رسول خدا صلى الله عليه و آله بشرى است و ممكن است در گفتارش مطالب باطلى باشد، عبد اللّه بن عمرو را از نوشتن حديث باز مى داشتند. او مى گويد: «قريش» به من چنين گفتند و قريش به كسانى گفته مى شد كه ساكن مكه بوده و بعد از مسلمان شدن به مدينه هجرت كردند. شكى نيست كه همه آنها چنين نمى انديشيدند و اين ما هستيم كه بايد با بررسى تاريخ و اينكه چه كسانى دستورات اسلام را در حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله و بعد از رحلت آن حضرت زير پا گذاشتند و مثلا به جاى دوستى با اهل بيت آن حضرت، به جنگ با آنان برخاستند و... بتوانيم حدس بزنيم كه چه كسانى در حق بودن تمامى گفتار پيامبر صلى الله عليه و آله در شك و ترديد بودند.

 

 

(1) بحث تفصيلى معرفى بعض اصحاب با استفاده از صحاح به خواست خدا در نوشتارى جداگانه خواهد آمد.

 

(2) الف - سنن ابن ماجه، ج 1 ص 12، مقدمه، ح 28.

ب - مستدرك حاكم، ج 1 ص 183، كتاب العلم، ح 347 (صححه الذهبى في التلخيص).

مستدرك قول عمر را چنين نقل مى كند: «انكم تأتون اهل قرية لهم دوى بالقرآن كدوى النحل فلا تبدونهم بالاحاديث فيشغلونكم. جردوا القرآن واقلوا الرواية عن رسول اللّه وامضوا وأنا شريككم. فلما قدم قرظة قالوا: حدثنا. قال: نهانا ابن الخطاب».

 

(3) صحيح بخارى، ج 4 ص 28، باب فضل الجهاد والسير، باب من حدث بمشاهده في الحرب، وج 5 ص 124، باب غزوه احد، باب اذ همت طائفتان... .

«... صحبت طلحة بن عبيد اللّه وسعدا والمقداد بن الاسود وعبد الرحمن بن عوف فما سمعت احدا منهم يحدث عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم إلاّ انى سمعت طلحة يحدث عن يوم احد».

 

(4) الف - صحيح بخارى، ج 9 ص 112، آخر كتاب الاحكام.

ب - سنن ابن ماجه، ج 1 ص 11، مقدمه، ح 26.

حديث بخارى چنين است: «... قاعدت ابن عمر قريبا من سنتين أو سنة ونصف فلم أسمعه يحدث عن النبى صلى الله عليه و سلم غير هذا...».

 

(5) سنن ابن ماجه، همان، ح 29 (ص 12).

«صحبت سعد بن مالك من المدينة إلى مكة، فما سمعته يحدث عن النبى صلى الله عليه و سلم بحديث واحد».

 

(6) يعنى هر كس علمى را كتمان كند خداوند در قيامت او را با دهن بندى از آتش لگام مى كند.

الف - مستدرك حاكم، ج 1 ص 182، ح 346.

ب - سنن أبي داود، ج 3 ص 321، كتاب العلم، باب كراهية منع العلم، ح 3658.

ج - مسند احمد حنبل، ج 3 ص 582، ح 10602. (مسند أبي هريرة).

 

(7) المستدرك على الصحيحين، ج 1 ص 193، ح 374.

«إن عمر بن الخطاب قال لابن مسعود ولابى الدرداء ولابى ذر: ما هذا الحديث عن رسول اللّه واحسبه حبسهم بالمدينة حتى اصيب».

 

(8) سنن ترمذي، ج 5، ص 628، كتاب المناقب، باب 36، ح 3801 و 3802.

«ما اظلت الخضراء ولا اقلت الغبراء من ذى لهجة اصدق ولا او في من أبي ذر، شبه عيسى بن مريم عليه السلام فقال عمر بن الخطاب كالحاسد: يا رسول اللّه! أ فنعرف ذلك له؟ قال: نعم، فاعرفوه له».

 

(9) متن عربى آن كه در ص 201 صواعق و بعد از مدح امام سجاد عليه السلام آمده و ما تنها قسمتى از ابتداى آن را ترجمه كرديم چنين است:

«وارثه منهم عبادة وعلما وزهادة (ابو جفعر محمد الباقر) سمى بذلك من بقر الارض اى شقها واثار مخبآتها ومكامنها، فلذلك هو اظهر من مخبآت كنوز المعارف وحقايق الاحكام والحكم واللطائف ما لا يخفى إلاّ على منطمس البصيرة او فاسد الطوية والسريرة ومن ثمّ قيل فيه: هو باقر العلم وجامعه وشاهر علمه ورافعه. صفا قلبه وزكا علمه وعمله وطهرت نفسه وشرف خلقه وعمرت اوقاته بطاعة اللّه وله من الرسوم في مقامات العارفين ما تكل عنه السنة الواصفين وله كلمات كثيرة في السلوك والمعارف لا تحتملها هذه العجالة. وكفاه شرفا أن ابن المدينى روى عن جابر انّه قال له و هو صغير: رسول اللّه صلى الله عليه و سلم يسلم عليك..».

 

(10) الصواعق المحرقه، ص 201.

 

(11) صحيح بخارى، ج 1 ص 36، كتاب العلم، باب كيف يقبض العلم.

 

(12) مسند احمد، ج 1 ص 10.

 

(13) مقدمه صحيح بخارى، ج 1 ص 8.

 

(14) صحيح مسلم، ج 2 ص 718، كتاب الزكاة، باب 33، ح 98.

 

(15) سنن أبي داود، ج 3 ص 319، كتاب العلم، باب في كتاب العلم. (و در نسخه اى: باب في كتابة العلم) ح 3647 و 3648.

«دخل زيد بن ثابت على معاوية فسأله عن حديث فامر انسانا يكتبه فقال له زيد: إنّ رسول اللّه صلى الله عليه و سلم امرنا أن لا نكتب شيئا من حديثه فمحاه» ايضا: «ما كنا نكتب غير التشهد و القرآن».

 

(16) چنانچه عمر نسبت هذيان گوئى به پيامبر عظيم الشأن اسلام صلى الله عليه و آله داده است.

متن عربى قسمت اخير حديث عبد اللّه بن عمرو چنين است:

«فاومأ باصبعه إلى فيه فقال: اكتب فوالذى نفسى بيده ما يخرج منه إلاّ حق».

افزودن دیدگاه جدید