علم عمر: 18 - پسر عمر مطلبى را دانست كه او ندانست
صاحبان صحاح، هم براى خدا و هم براى رسول او صلى الله عليه و آله و هم براى أمير المؤمنين عليه السلام خواسته يا ناخواسته، نقصهائى وارد كردند كه در نوشتارهاى قبل بدانها پرداخته و پاسخ آنها را داديم.
اينان درباره خلفاى خود -و نيز بعض اصحاب- مطالبى را مطرح كردند كه چون مربوط به معتقدات آنها است بايد خودشان پاسخگو باشند. به خواست خدا در همين نوشتار خواهيد خواند كه اينان عمر را در حد محدَّث بودن بالا برده و براى او مقامى بعد از نبوت قائلند. از طرف ديگر - چنانچه گذشت - مى گويند كه گاهى از مسائل پيش پا افتاده - كه همه عقلا آن را مى دانند - بى خبر بود. معلوم مى شود آنچه را كه اسكافي بيان كرد كه همه تمجيدها به دستور معاويه اختراع شد، حرفي درست است و روايات صحاح نيز آن را تأييد مى كند.
حال به اين روايت نيز توجّه فرمائيد:
«عن عبد اللّه بن عمر قال: بينا نحن عند النبى صلى الله عليه و سلم جلوس إذا أتى بجمار نخلة فقال النبى صلى الله عليه و سلم : إنّ من الشجر لما بركته كبركة المسلم فظننت انّه يعنى النخلة فاردت أن اقول هى النخلة يا رسول اللّه ثمّ التفت فاذا انا عاشر عشرة انا احدثهم فسكتّ فقال النبى صلى الله عليه و سلم : هى النخلة». وفي رواية أخرى:
«... فوقع في نفسى أنها النخلة ورأيت ابا بكر وعمرلا يتكلمان فكرهت أن أتكلم... فلما قمنا قلت لعمر: يا ابتاه... فقال ما منعك أن تكلم... قال عمر: لأن تكون قلتها احب إلى من كذا وكذا»(1).
خلاصه ترجمه روايتهاى متعددى كه در صحيحين آمده اين است كه:
جمعى ده نفرى كه كوچكترين آنها ابن عمر بود، در محضر پيامبر صلى الله عليه و آله نشسته بودند كه «جمار»ى را خدمت آن حضرت آوردند.
فرمودند: در ميان درختان درختى است كه بركتش زياد است و مثل آن مثل مؤمن است. كسى نتوانست جواب دهد.
ابن عمر گفت: در دلم گذشت كه درخت خرما است و چون با پدرم در ميان گذاشتم.
گفت: چرا نگفتى كه اگر مى گفتى برايم از «كذا و كذا» (معين نكرد كه چه چيز) پر ارزش تر بود.
گفتم: تو چيزى نگفتى، ابو بكر هم چيزى نگفت و ديگران هم ساكت بودند، خجالت كشيدم... .
با توجه به معناى «جمار» (مغز تنه درخت خرما، جوانه هاى نوك شاخه خرما) كه در حقيقت قرينه اى بود بر حل معما، عمر با آن علمش (و خوردن مازاد شير) نتوانست آن را بفهمد و پسرش -كه ما درباره علم او در سنين بالا، به خواست خدا صحبت خواهيم كرد- آن را فهميد.
آرى اين بود مجموعه آنچه كه صاحبان صحاح درباره علم و فهم و درك و ايمان او نوشته اند. آيا با اينهمه، باز هم اهل سنت اعتقاد دارند كه ايمان او از همه بيشتر و علم او از همه افزون تر بود؟!
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) الف - صحيح بخارى، ج 6 ص 99، تفسير سوره ابراهيم عليه السلام ، و ج 7 ص 103، كتاب الاطعمة، باب اكل الجمّار، و ج 8 ص 36 و 42، كتاب الادب، بابهاى: «ما لا يستحيا من الحق...» و «اكرام الكبير و...».
ب - صحيح مسلم، ج 4 ص 66 - 2164، كتاب صفات المنافقين واحكامهم، باب 15، ح 63 و 64.
ج - سنن ترمذى، ج 5 ص 139، كتاب الامثال، باب 4، ح 2867.
افزودن دیدگاه جدید