علم عمر: 1- جهل او به سه بار اجازه گرفتن
در اين زمينه صاحبان صحاح - مخصوصا بخارى و مسلم- روايات متعددى نقل كردند كه از مجموع آنها چنين به دست مى آيد كه روزى ابو موسى اشعرى با وقت قبلى خواست وارد بر عمر شود. سه بار سلام كرد و اجازه ورود خواست. عمر كه صداى او را شنيده بود به او اجازه نداد. ابو موسى برگشت. عمر از پى او فرستاد. ابو موسى برگشت. عمر به او گفت: چرا برگشتى؟ گفت: سه بار اجازه گرفتم و اجازه داده نشد و رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اجازه خواستن سه بار است اگر اجازه داده شد كه داخل مى شوى وإلاّ برمى گردى و لذا من برگشتم. عمر گفت: گر چه من تو را متهم نمى دانم ولى از آنجا كه نقل روايت از رسول خدا صلى الله عليه و آله مهم است بايد برگفته خود شاهد بياورى وإلاّ بر پشت و شكمت خواهم زد(1).
ابو موسى از اين تهديد عمر ترسيد. وارد بر گروهى از انصار شد و با ناراحتى و خشم، جريان را براى آنها شرح داد. آنان شروع به خنديدن كردند.
ابو سعيد خدرى كه جوانترينشان بود گفت: برادر مسلمان شما ترسان نزد شما آمده و شما مى خنديد؟
آنگاه به ابو موسى گفت: برويم من هم در اين عقوبت با تو شريكم.
عمر گفت: اين مسأله بر من مخفى شد و علت آن اين بود كه در بازار به خريد و فروش مشغول بودم.
مسلم در يكى از رواياتش مى نويسد كه أبي بن كعب بدان شهادت داد و سپس خطاب به عمر چنين گفت: «يا ابن الخطاب فلا تكونن عذابا على اصحاب رسول اللّه صلى الله عليه و سلم »(2). يعنى، اى پسر خطاب! براى اصحاب رسول خدا صلى الله عليه و آله عذاب نباش.
ـــــــــــــــــــــــ
(1) ترجمه «لاوجعن ظهرك وبطنك» (از صحيح مسلم).
(2) داستان مذكور در متن، برگرفته از چند روايت از بخارى و مسلم است كه در غير صحيحين قسمتهايى از آن آمده است.
الف - صحيح بخارى، ج 3 ص 72، كتاب البيوع، باب الخروج في التجارة. در آخر حديث قول عمر كه: «الهانى الصفق بالاسواق» آمده است. در ص 86 فقط همان جمله را نقل كرده و متعرض داستان نشده است.
و ج 8 ص 67، كتاب الاستئذان، باب التسليم والاستئذان ثلاثا، و ج 9 ص 133، كتاب الاعتصام بالكتاب والسنة، باب الحجة على من قال.... در اينجا نيز جمله فوق از عمر را آورده است.
ب - صحيح مسلم، ج 3 ص 97 - 1694، كتاب الآداب، باب الاستئذان (باب 7). ح 37 - 33.
ج - سنن ترمذى، ج 5 ص 51، كتاب الاستئذان، باب 3، ح 2690.
د - سنن ابن ماجه، ج 2 ص 1221، كتاب الادب، باب 17، ح 3706.
ه - سنن أبي داود، ج 4 ص 7 - 345، كتاب الادب، باب كم مرة يسلم الرجل في الاستئذان، ح 5180 إلى 5184. او در دو شماره اخير، قول عمر را ـ كه به ابو موسى گفته بود: من تو را متهم نمى كنم ولكن نقل حديث از رسول خدا صلى الله عليه و آله مهم است «ولكن الحديث عن رسول اللّه صلى الله عليه و سلم شديد» يا: «ولكن خشيت أن يتقول الناس على رسول اللّه صلى الله عليه و سلم » ـ نقل كرده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
از اين داستان چند مطلب فهميده مى شود:
1 - عمر به خاطر خريد و فروش و تجارت در بازار از پاره اى از مسائل بى اطلاع بود و لذا نمى توان رواياتى را كه مى گويد ابوبكر و عمر هميشه با پيامبر صلى الله عليه و آله بودند پذيرفت و چون از اين دو نفر بسيار كم نقل حديث شده است معلوم مى شود كه اينان بسيار كم با آن حضرت بوده اند واگر بودند آنچنان در يادگيرى ضعيف بودند كه اكثر آنچه را كه مى شنيدند فراموش مى كردند.
2 - از نظر عمر نقل روايت از رسول خدا صلى الله عليه و آله بسيار مهم بوده و نبايد به سادگى از هر كسى قبول كرد.
3 - از نظر أبي بن كعب عمر براى اصحاب عذاب بود.
4 - از نظر عمر ممكن است كه بعض اصحاب بر رسول خدا صلى الله عليه و آله دروغ ببندند ولذا اينكه اهل سنت همه اصحاب را عادل دانسته واز همه آنها روايت نقل كرده و آن را حجت مى دانند عملى غير صحيح مى باشد و خليفه دوم آنها اين را نمى پسندد.
5 - از نظر عمر اگر كسى -ولو از اصحاب - روايتى نقل كند، بايد براى آن شاهدى بياورد. بنابراين از نظر خليفه ثانى كليه رواياتى كه فقط يكى از اصحاب آن را نقل كرده است مورد ترديد است، چه آنكه احتمال دارد كه بر رسول خدا صلى الله عليه و آله دروغ بسته باشد.
البته ما نيز نظر عمر را پذيرفته و تا عدالت و وثاقت راوى -ولو از اصحاب باشد- براى ما به اثبات نرسد آن را نمى پذيريم. مخصوصا آنكه آن صحابى از دشمنان على عليه السلام بوده كه بنا به نص روايت نبوى اين دشمنى علامت نفاق است(1).
ــــــــــــــــــــــــ
(1) ر - ك: به كتاب ما «اهل بيت عليهم السلام در صحاح».
در هر حال، اين داستان به خوبى مى رساند كه مازاد شيرى كه رسول خدا صلى الله عليه و آله از آن نوشيد به عمر داده نشد.
افزودن دیدگاه جدید