غيرت عمر: داستان زنی که کنار قصر بهشتی وضو می گرفت!!!!!
در اين قسمت متعرض رواياتى مى شويم كه در آن دو فضيلت از عمر نقل شده است. يكى اينكه او اهل بهشت است ديگر آنكه او با غيرت است.
ما درباره فضيلت اول قبلا صحبت كرديم كه اين اختصاص به خليفه ثانى ندارد بلكه هر كه ايمان داشته و عمل صالح انجام دهد اهل بهشت است و جالب است كه اهل سنت همه اصحاب را عادل مى دانند و لذا بايد بگويند كه همه أصحاب اهل بهشتند حال چرا بهشتى بودن خلفا را در بوق و كرنا مى كنند خود بايد پاسخگو باشند. بگذريم از بدعتهائى كه او در دين گذاشت و بگذريم از روايتى كه قبلا بحث آن گذشت كه هر بدعتى گمراهى و هر گمراهى جايگاهش دوزخ است. البته ما از برادران اهل سنت پاسخ اين مسائل را خواستاريم.
فضيلت دوم نيز نمى تواند مخصوص عمر باشد چه آنكه هر مسلمانى داراى غيرت است. پس، اينكه اينان با نقل رواياتى مى خواهند بگويند كه عمر با غيرت بود كارى عبث و بيهوده است. بگذريم از برخورد او با سودة كه در دل شب فرياد زد اى سوده تو را شناختم و او با ناراحتى شكايت نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله برد كه اين عمل هرگز با غيرت يك مرد - تا چه رسد يك مسلمان- همخوانى ندارد. مرد با غيرت همانگونه كه راضى نيست كسى با ناموس او برخوردى اينچنين داشته باشد، هرگز با ناموس ديگران چنين نمى كند آن هم همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله .
در هر حال ما روايت مربوطه را نقل مى كنيم:
1 - «عن انس أنّ النبى صلى الله عليه و سلم قال: دخلت الجنة فاذا أنا بقصر من ذهب فقلت: لمن هذا القصر؟ قالوا: لشاب. فظننت انى أنا هو. فقلت: ومن هو؟ فقالوا: عمر بن الخطاب»(1).
خلاصه ترجمه:
انس مى گويد كه پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: داخل بهشت شدم ناگهان قصرى از طلا ديدم. گفتم: اين قصر از كيست؟
گفتند متعلق به جوانى است.
پنداشتم آن جوان منم. گفتم: او كيست؟
گفتند: عمر بن خطاب.
ما كه ندانستيم اين چه فضيلتى است كه ترمذى آن را در باب مناقب خليفه ثانى ذكر نموده است! رسول خدا صلى الله عليه و آله وارد بهشت مى شود و از جايگاه خود بى خبر است و چون از صاحب قصر مى پرسد به او جواب مبهم مى دهند و... .
2 - «عن أبي هريرة قال: بينا نحن عند رسول اللّه صلى الله عليه و سلم اذ قال: بينا أنا نائم رأيتنى في الجنة فاذا امرأة تتوضأ إلى جانب قصر فقلت لمن هذا القصر فقالوا لعمر بن الخطاب فذكرت غيرته فوليت مدبرا فبكى عمر وقال: أ عليك اغار يا رسول اللّه»(2).
خلاصه ترجمه: ابو هريره مى گويد ما نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله نشسته بوديم كه فرمود:
در خواب ديدم كه در بهشت مى باشم زنى را ديدم كه كنار قصرى وضو مى گيرد.
گفتم: اين قصر از كيست؟
گفتند از عمر بن خطاب. به ياد غيرتش افتادم و برگشتم.
عمر گريست و گفت: يا رسول اللّه! آيا بر تو هم غيرت مى ورزم؟
حال چرا در بهشت وضو مى گرفت؟
بايد گفت: كه يا خوابيد و يا كار ديگرى كه وضو را باطل مى كند انجام داد!
و چرا كنار قصر؟ مگر داخل قصر آب نبود؟
لابد هنوز لوله كشى نشده بود و يا آب داخل ساختمان قطع شده بود!
و چرا اصولا وضو مى گرفت؟ مگر آنجا هم تكليف وارد است؟
بايد گفت: لابد در دنيا نمازى را كه نخوانده بود در آنجا بايد قضاى آن را به جا مى آورد!
ما به خواست خدا درباره ابو هريرة تفصيلا بحث خواهيم داشت كه چگونه او مشهور بود به جعل حديث و از همين آقاى بخارى خواهيم خواند كه در جيب او از اينگونه احاديث فراوان مشاهده مى شد.
3 - محمد بن منكدر از جابر نقل مى كند كه پيامبر صلى الله عليه و آله در آخر حديثى چنين فرمود: «... ورأيت قصرا بفنائه جارية فقلت لمن هذا القصر فقال لعمر فاردت أن أدخله فانظر اليه فذكرت غيرتك فقال عمر: بامى وابى يا رسول اللّه! أ عليك اغار؟»(3).
خلاصه ترجمه:
... وقصرى ديدم كه نزديك آن زنى بود، گفتم: اين قصر از كيست؟
گفت: از عمر. خواستم داخل شوم و آن را ببينم يادم به غيرتت افتاد.
عمر گفت: مادر و پدرم فدايت اى رسول خدا آيا نسبت به تو غيرت مى ورزم؟
دو روايت اخير صراحت دارد كه عمر از اينكه وارد بهشت مى شود با خبر بود بنابراين نبايد هيچگونه شكى داشته باشد كه سرانجام او به خير ختم مى شود اما مى بينيم كه عمر خود از اين روايات بى خبر بود ولذا أوّلاً هرگز آن را به عنوان مدحى از خود به كار نبرد و ثانيا هنگام مرگ از عذاب خدا مى ترسيد و آرزو مى كرد كه اعمال بعد از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله و قبل از آن سر بسر شده نه به نفع او باشد و نه بر ضررش. به اين روايات دقت كنيد:
1 - مسور بن مخرمه مى گويد: وقتى عمر ضربه خورد اظهار ناراحتى مى كرد ابن عباس او را دلدارى مى داد... عمر علت جزع و فزع خويش را اينگونه بيان مى دارد:
«... واما ماترى من جزعى فهو من اجلك واجل اصحابك واللّه لو أنّ لى طلاع الارض ذهبا لافتديت به من عذاب اللّه عزوجل قبل أن أراه»(4).
خلاصه ترجمه:... اينكه مى بينى من اينگونه جزع و فزع مى كنم به خاطر تو و اصحاب تو است. به خدا قسم اگر زمين پر از طلا بود و متعلق به من، آن را براى نجات از عذاب خدا فدا مى دادم قبل از آنكه آن را ببينم.
2 - ابو برده پسر ابو موسى اشعرى مى گويد كه عبد اللّه بن عمر به من گفت: آيا مى دانى پدرم به پدرت چه گفت؟ گفتم: نه. گفت:
«... فان أبي قال لابيك : يا ابا موسى هل يسرك اسلامنا مع رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وهجرتنا معه وجهادنا معه وعملنا كله معه برد لنا وان كل عمل عملناه بعده نجونا منه كفافا رأسا برأس فقال أبي (أى ابو موسى): لا واللّه قد
ـــــــــــــــــــــــــــــ
(1) سنن ترمذى، ج 5 ص 578، كتاب المناقب، باب 18، ح 3688.
(2) الف - صحيح بخارى، ج 4 ص 142، كتاب بدء الخلق، باب ما جاء في صفة الجنة و...، و ج 5 ص 12، باب مناقب عمر، و ج 7 ص 46، كتاب النكاح، باب الغيرة، و ج 9 ص 49 و 50، كتاب الاكراه، بابهاى: «القصر في المنام» و «الوضوء في المنام».
ب - صحيح مسلم، ج 4 ص 1863، كتاب فضائل الصحابة، باب 2، ح 21.
ج - سنن ابن ماجه، ج 1 ص 40، مقدمه، فضل عمر، ح 107.
(3) الف - صحيح بخارى، ج 5 ص 12، باب مناقب عمر، و ج 7 ص 46، كتاب النكاح، باب الغيرة، و ج 9 ص 50، كتاب الاكراه، باب القصر في المنام، با اندكى اختلاف.
ب - صحيح مسلم، ج 4 ص 1862، كتاب فضائل الصحابة، باب 2، ح 20.
(4) صحيح بخارى، ج 5 ص 16، باب مناقب عمر.
ــــــــــــــــــــــــــــ
جاهدنا بعد رسول اللّه صلى الله عليه و سلم وصلينا وصمنا وعملنا خيرا كثيرا واسلم على ايدينا بشر كثير وانا نرجو ذلك. فقال أبي (اى عمر): لكنى أنا والذى نفس عمر بيده لوددت أنّ ذلك برد لنا وان كل شى ء عملناه بعد، نجونا منه كفافا رأسا برأس فقلت: إنّ اباك واللّه خير من أبي»(1).
خلاصه ترجمه:
(عمر به ابو موسى): اى ابو موسى آيا شاد مى شوى كه (اين دو با هم به درشوند اول) اسلام ما با رسول خدا صلى الله عليه و آله و هجرتمان با او و جهادمان همراه او و همه اعمالى كه (در زمان او) انجام داديم (و دوم) با هر عملى كه بعد از او انجام داديم سربسر شده و از آن (اعمال بعد از رحلت آن حضرت) نجات يابيم؟
ابو موسى گفت: نه به خدا (زيرا) بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله جهاد كرديم و نماز خوانديم و روزه گرفتيم و كارهاى خوب زيادى انجام داديم و به دست ما انسانهاى زيادى مسلمان شدند و ما بدان اميد داريم.
پدرم (عمر) گفت: ولى من - قسم به آن كس كه جان عمر به دست او است - دوست دارم كه اعمال قبل و بعد سربسر شده و از آنچه كه كرديم نجات يابيم.
(ابو بردة گفت): گفتم: به خدا قسم پدر تو (يعنى عمر) از پدرم (يعنى ابو موسى اشعرى) بهتر بود.
3 - پس از اينكه عمر براى محل دفن خود و تعيين 6 نفر به عنوان اعضاى شورى مطالبى گفت:
«... ولج شاب من الانصار فقال ابشر يا أمير المؤمنين ببشرى اللّه كان لك من القدم في الاسلام ما قد علمت ثمّ استخلفت فعدلت ثمّ الشهادة بعد هذا كله. فقال: ليتنى يابن اخى وذلك كفافا لا علىّ ولا لى...»(2).
يعنى جوانى از انصار داخل شد و گفت: مژده اى امير مؤمنان به بشارتى الهى. تو در اسلام سابقه داشتى و چون به خلافت رسيدى عدالت پيشه كردى و در آخر هم به شهادت رسيدى. (عمر) گفت: اى پسر برادرم كاشكى همه اينها سربسر مى شد. نه بر ضررم و نه به نفعم.
دقت در روايت اول نشان مى دهد كه عمر از آنچه كه با اهل بيت پيامبر صلى الله عليه و آله كرده بود جزع و فزع مى كند. اگر او اعمالش را صحيح مى دانست چرا بايد جزع و فزع كرده و آرزو داشته باشد كه زمين پر از طلا شده و متعلق به او، آنگاه آن را فديه بدهد تا از عذاب خدا نجات يابد.
چرا بايد آرزوئى كند كه خداوند در سوره آل عمران آيه 91 مشابه آن را در مورد كفار مى گويد كه اگر آنها زمين پر از طلا را فديه دهند خداوند از آنان نمى پذيرد.
مگر او چه كرده بود! مگر اعمال او بعد از رسول خدا صلى الله عليه و آله -از نظر خودش- چقدر بد بود كه آرزو مى كند با اعمال قبل از رحلت آن بزرگوار سربسر شود.
چه شده كه علماى اهل سنت رواياتى را كه بر ضرر خلفا مى باشد براى عموم مردم نقل نمى كنند تا آنها با حقايق بيشتر آشنا شوند.
اگر بخارى -به قول آنها- اصح الكتب بعد القرآن است پس بايد بپذيرند كه اين روايات نيز صحيح است. اگر واقعا پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به عمر مژده بهشت داد پس چرا او از عذاب خدا مى ترسيد؟
آيا به وعده آن حضرت ايمان نداشت يا از اينگونه روايات خبرى نبود و بعدها به دستور معاويه جعل شد؟
چرا بايد در به در به دنبال اويس بگردد تا از او بخواهد كه برايش طلب مغفرت كند؟(3)
چرا او خود بدان مقام نرسد كه ديگران از او بخواهند برايشان آمرزش بخواهد؟
آيا اين همه بيانگر اين نيست كه همه فضايلى كه براى او و ساير خلفا نقل شده به دستور معاويه بوده و بعدها پيدا شده است؟ چنانچه حافظ ابو جعفر اسكافي در رساله «نقض العثمانية» به اين موضوع تصريح كرده است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) صحيح بخارى، ج 5 ص 81، باب هجرة النبى صلى الله عليه و سلم واصحابه إلى المدينة و... .
(2) صحيح بخارى، ج 2 ص 129، باب ما جاء في عذاب القبر، باب ما جاء في قبر النبى صلى الله عليه و سلم وابى بكر وعمر... (يك صفحه قبل از باب وجوب الزكاة).
(3) صحيح مسلم، ج 4 ص 1969، كتاب فضائل الصحابة، باب 55، ح 225.
افزودن دیدگاه جدید