عمر، حد زنا بر مغيره را تعطیل کرد

عمر، حد زنا بر مغيره را تعطیل کرد

ما به خواست خدا در بررسى «اصحاب در صحاح» مغيره را نيز معرفي خواهيم كرد. او كسى بود كه به زناكارى شهرت داشت و از آنجا كه در اينجا بحثمان درباره افعال عمر است، چاره اى نديديم مگر اينكه اشاره اى درباره شخصيت مغيره داشته باشيم تا معلوم شود خليفه ثانى چه كسى را بر جان و مال مردم مسلط كرد.

 

از ميان صاحبان صحاح، فقط بخارى با اشاره اى گذرا چنين مى نويسد:

 

«... وجلد عمر ابا بكرة وشبل بن معبد ونافعا بقذف المغيرة...»(1).

يعنى عمر، ابا بكرة و دو نفر ديگر را به خاطر قذف مغيرة (يعنى نسبت زنا به او دادن) تازيانه زد.

ــــــــــــــــــــ

(1) ج 3 صحيح، ص 223، كتاب الشهادات، باب شهادة القاذف والسارق و...

 

ساير ارباب صحاح، در اين زمينه چيزى ننوشتند و بخارى نيز بيش از اين توضيحى نداد و لذا ما ناچار شديم براى اينكه بدانيم سه نفر مذكور كه از اصحاب بوده و از رجال بخارى و مسلم مى باشند، با آنكه مى دانستند شهادت سه نفر در مورد زنا -در صورتيكه نفر چهارمى با آنها همراهى نكند- باعث مى شود كه هر سه حد قذف بخورند، چرا چنين كردند.

اينان ساكن بصره بودند و مغيره نيز والى آنجا از طرف عمر بود. حقيقت اين است كه چون اين سه با نفر چهارمى كه همان زياد بن أبيه باشد، صحنه زناى مغيره را با زنى به نام أمّ جميل مشاهده كردند براى اداى شهادت نزد عمر آمدند. عمر چون ديد كه اگر زياد هم مثل آنها شهادت بدهد ناچار است كه مغيرة را به جرم زناى محصنه سنگسار كند با ترفندى -كه در تواريخ ثبت است- جلوى شهادت زياد را گرفت يعنى كارى كرد كه زياد حدود 17 ساله -كه براى شهادت آمده بود- طورى وانمود كرد كه اثبات يقينى زنا براى او نشد. گر چه عمر خود روزى به مغيره گفت: «تو را نمى بينم مگر اينكه مى ترسم از آسمان بر سرم سنگ ببارد». اين جمله عمر نشان مى دهد كه او خوب مى دانست كه زناى مغيره نزد او ثابت گرديد. ولى نه تنها او را از هرگونه تنبيهى معاف كرد به او پست برترى داد يعنى او را از ولايت بصره عزل و امارت كوفه را -كه مهمتر از بصره بود- بدو واگذار نمود.

 

مى گويند حاكم مى تواند كارى كند كه بر مجرم حد خدا جارى نشود. آرى، مى تواند ولى به شرط آنكه جارى نشدن حد بر يكى باعث جارى شدن حد بر ديگران نشود. در اينجا عمر جلوى جريان حد بر مغيره را به قيمت جريان حد بر سه تن از اصحاب گرفت. علاوه بر اينكه چهار نفر شهادت دادند كه مغيره با زنى همبستر شد كه اين خود موجب حد بر مغيره است كه به اتفاق حتى مدافعان عمر، او اين حد خدا را تعطيل كرد و اين مطلبى است كه همه بدان اعتراف مى نمايند. بنابراين فسق مغيرة امرى است روشن و عمر نيز بدان واقف بود با اين حال چرا مرد فاسقى را بر جان و مال و ناموس مسلمانان مسلط مى كند؟

چرا صاحبان صحاح، از مردى اينچنين، نقل حديث مى كنند؟

 

ابن أبي الحديد در ج 6 شرح نهج البلاغه ص 294 مى نويسد كه امام حسن مجتبى عليه السلام به مغيره فرمود: «ولقد درأ عمر عنك حقا اللّه سائله عنه» يعنى عمر حدى را از تو دور كرد كه خدا از او باز خواست خواهد كرد. از على عليه السلام نيز روايت شده كه فرمود: اگر بر مغيره دست يابم او را سنگسار مى كنم.

 

مغيره بعدها و در زمان امارت معاويه نه تنها دست از عمل زشت خويش برنداشت بلكه أمير المؤمنين عليه السلام را بر منبر لعن مى نمود. زياد را هم ديديم كه سرانجام معاويه او را -كه پدرش عبيد رومى بود نه ابو سفيان- برادر خود خواند و با اين عمل بدعتى در دين و ننگى بر خود گذاشت و او نيز در زمان معاويه كه حكومت كوفه را داشت بر سر پيروان أمير المؤمنين عليه السلام آنچنان كرد كه كيفر آن را فقط خدا مى تواند بدهد و پسرش نيز به دستور يزيد واقعه جانسوز كربلا را به وجود آورد.

 

آرى، اين است معناى عدالت جميع صحابه كه اهل سنت بدان قائلند!

افزودن دیدگاه جدید