دینداری عمر: 1. اعتراض به پیامبر در صلح حدیبیه
خليفه دوم عمر بن خطاب در صحاح سته
پيشگفتار:
با عنايات خداوند تبارك و تعالى هم اينك جلد دوم بررسى «خلفا در صحاح» كه به بررسى خليفه دوم اختصاص دارد، خدمت خوانندگان محترم تقديم مى گردد. سعى ما در اين پژوهشها كشف واقعيت به دور از هرگونه تعصب و يكجانبه نگرى بوده و هرگز روا نمى داريم كه به معتقدات برادران اهل سنت توهين نموده و به خلفاى سه گانه كه مورد احترامشان مى باشند، جسارت نمائيم و اگر در لابلاى اين نوشتار مطالبى به چشم مى خورد كه با تصورات اهل سنت همخوانى ندارد، برگرفته از صحيح ترين كتابهاى روائى خود آنهاست كه اگر صحيح است، اعتقادات خود را اصلاح كنند و اگر نيست كتابهاى خود را.
«آينه چون نقش تو بنمود راست خود شكن آيينه شكستن خطاست»
«صحاح سته» شش كتاب حديث است كه اهل سنت آنها را - مخصوصا دو كتاب اول را- صحيحترين كتابهاى روائى مى دانند و لذا آن را «صحيح هاى ششگانه» و دو كتاب اوّل را «صحيحين» نام نهاده اند و آنها عبارتند از:
1 - صحيح بخارى، تأليف: «محمد بن اسماعيل بخارى» متوفاى 256 هجرى.
2 - صحيح مسلم، تأليف: «مسلم بن حجاج نيشابورى» متوفاى 261 هجرى.
3 - سنن ابن ماجه، تأليف: «محمد بن يزيد قزوينى» متوفاى 275 هجرى.
4 - سنن ترمذى، تأليف: «ابو عيسى محمد بن عيسى بن سورة» متوفاى 279 هجرى.
5 - سنن أبي داود، تأليف: «ابو داود سليمان بن اشعث سيستانى» متوفاى 275 هجرى.
6 - سنن نَسائى، تأليف: «ابو عبد الرحمن احمد بن شعيب بن على نَسائى» متوفاى 303 هجرى.
از آنجا كه چاپ اين كتابها -مخصوصا دو كتاب اول- به يك شكل نبوده و تعداد مجلدات آنها در چاپهاى مختلف متفاوت مى باشد، ذيلا مأخذ خود را به ترتيب بيان مى كنيم:
1 - بخارى، نه جزء در سه مجلد. (چاپ دار الجيل بيروت).
2 - مسلم، 5 جلد كه جلد پنجم آن فهرست است. (دار احياء التراث العربى بيروت).
3 - ابن ماجه، 2 جلد.
4 - ترمذى، 5 جلد.
5 - ابو داود 4 جلد در دو مجلد.
6 - نَسائى، 8 جلد در چهار مجلد. (چهار كتاب اخير از انتشارات دار الفكر بيروت).
ضمنا در اين نوشتار علاوه بر جلد و صفحه نام كتاب و باب (يا شماره باب) و شماره حديث نيز درج شده است. (غير از صحيح بخارى كه آنچه نزد ما است، شماره حديث ندارد).
از راهنماييهاى صاحبان تحقيق قطعا استفاده خواهيم برد. اميد است ما را مشمول الطاف خويش قرار دهند.
قم المشرفه، حرم اهل بيت عليهم السلام
عموم علماى اهل سنت و از جمله صاحبان صحاح با آنكه ابوبكر را افضل اصحاب مى دانند، ولى آنقدر كه در فضائل عمر قلم فرسائى كردند، درباره ابوبكر نكردند. حتى ابن جوزى كتاب مستقلى تأليف كرده و در آن تا آنجا كه توانست مطالبى در فضائل عمر جمع آورى كرده است.
در صحاح سته رواياتى ديده مى شود كه در آنها از عمر فوق العاده تجليل شده است. ما براى روشن شدن اذهان، آنها را دسته بندى كرده و درباره همه آنها با استفاده از همين صحاح، تحقيق و بررسى نموده ايم. اميد است اين مجموعه -كه با بى طرفى و دورى از تعصب و پرهيز از هرگونه توهين يا تهمت نوشته شده است - براى عموم علاقمندان مفيد بوده باشد.
1 - دين عمر
روايت كرده اند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:
«خواب ديدم كه مردم به من عرضه گشتند و لباسهاى آنها كوتاه و بلند است. بعضيها تا سينه و گروهى پايين تر و عمر را ديدم كه لباسش روى زمين كشيده مى شود. گفتند: «يا رسول اللّه! چه تعبير مى كنيد؟» فرمود: دين».
متن حديث به نقل از جلد اول صحيح بخارى چنين است:
«... قال رسول اللّه صلى الله عليه و سلم : بينا أنا نائم رأيت الناس يعرضون علىّ وعليهم قمص منها ما يبلغ الثدى ومنها مادون ذلك وعرض علىّ عمر بن الخطاب وعليه قميص يجره. قالوا: فما أولت ذلك يا رسول اللّه! قال: الدين».
الف - صحيح بخارى، ج 1، ص 12، كتاب الايمان، باب تفاضل اهل الايمان في الأعمال؛ وج 5، ص 15، باب فضائل أصحاب النّبى، باب مناقب عمر؛ وج 9، ص 45 و 46، باب التعبير، بابهاى: «القميص في المنام» و«جر القميص في المنام» (بد نيست بدانيد كه در هر يك از دو باب اخير كه نام يكى را «پيراهن در خواب» و نام ديگرى را «كشيده شدن پيراهن در خواب» نهاده و يكى از آن دو بلافاصله بعد از ديگرى نقل شده، فقط همين روايت تكرار شده است و از اين نمونه ها در اين كتاب فراوان يافت مى شود).
ب - صحيح مسلم، ج 4، ص 1859، كتاب فضائل الصّحابة، باب 2، ح 15.
ج - سنن ترمذي، ج 4، ص 467، كتاب الرؤيا، باب 9، ح 2285 و2286.
د - سنن نسائى، ج 8، ص 118، كتاب الايمان وشرايعه، باب 18، ح 5021.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مطابق اين روايت بايد دين او قوى ترين دين، و ايمان او محكم ترين ايمانها باشد. اما وقتى به بعض روايات همين صحاح رجوع مى كنيم مى بينيم كه آنچه اينان از اعمال عمر نقل مى كنند خلاف آن را مى رساند. يعنى او نه تنها قوى ترين ايمان را نداشت، نه تنها ديندارترين اصحاب نبود، بلكه مخالفت او با پيامبر از همه بيشتر و ايمان او به آنچه حضرتش انجام مى داد از همه كمتر و اعتراض او به آن حضرت از همگان فزونتر بود. با آنكه صاحبان صحاح، بيشترين كوشش را در پوشاندن معايب خلفا نموده اند اما در لابلاى اين كتابها مواردى مشاهده مى شود كه به خوبى ادعاى ما را ثابت مى كند. اينك آن موارد:
الف - صلح حديبيه
يكى از نمونه هاى بارز دين و ايمان عمر جريان صلح حديبيه است، و آن صلحى است كه در سال ششم هجرت بين پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و مشركين قريش به امضاء رسيد. در آن سال مسلمانان جهت انجام مراسم حج به مكه رفتند ولى مشركين قريش آنان را از ورود به شهر مانع شدند. سرانجام پس از رفت و آمدهاى متعدد با نوشتن قرار داد صلحى غائله خاتمه يافت. يكى از مفاد قرار داد اين بود كه اگر كسى از قريش مسلمان شد و به مدينه گريخت رسول اكرم صلى الله عليه و آله بايد او را به قريش تسليم كند ولى اگر از مسلمانان كسى به مكه فرار كرد قريش چنين وظيفه اى ندارد. در صحيح مسلم آمده است كه وقتى مسلمانان به اين ماده اعتراض كردند حضرت فرمود: اگر كسى از ما گريخت خدا او را دور كند و اگر كسى (مسلمان شد و) نزد ما آمد خداوند به زودى براى او راه گريزى عنايت مى فرمايد. و همانگونه كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود عنايت خدا شامل تازه مسلمانان از قريش شد. جريان از اين قرار است كه مردى از قريش به نام ابو بصير مسلمان شده به مدينه آمد. قريش دو نفر را فرستادند كه او را باز پس گيرند. پيامبر صلى الله عليه و آله او را تسليم كرد. چون به ذو الحليفة رسيدند أبو بصير به يكى از آن دو گفت: به خدا قسم چنين مى بينم كه شمشير خوبى دارى. گفت: آرى به خدا شمشير خوبى است و من بارها آن را آزموده ام. ابو بصير گفت: ببينم چگونه است؟ او شمشير را در اختيار او گذاشت. ابو بصير با ضربه اى او را كشت و آن ديگر به مدينه گريخت و در حالى كه مى دويد وارد مسجد شد. رسول خدا صلى الله عليه و آله چون او را ديد فرمود: اين مرد ترسان است. چون نزد آن حضرت رسيد گفت: به خدا قسم رفيقم كشته شد و من نيز كشته مى شوم. أبو بصير آمد و گفت: اى پيامبر خدا تو به عهدت وفا كردى و مرا به قريش تسليم كردى و خدا مرا نجات داد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: اين مرد اگر كسى را مى داشت آتش افروز جنگ مى شد. ابو بصير چون اين بشنيد دانست كه او را تسليم خواهد كرد، لذا فرار كرد تا به سيف البحر رسيد. بعد از او ابو جندل بن سهيل به او ملحق شد و از آن پس هر كه مسلمان مى شد به ابو بصير مى پيوست. تا آنكه گروهى نزد او جمع شدند. اينان به هر كاروانى كه از قريش به شام مى رفت تعرض كرده آنان را مى كشتند و اموالشان را مى گرفتند. قريش (كه چنين ديدند) نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله فرستادند و او را به خدا و حق رحم قسم دادند كه (اين ماده از قرارداد را كان لم يكن تلقى كند و) هر كه از قريش اسلام آورد، در امان است. آنگاه رسول خدا صلى الله عليه و آله از پى ابو بصير و يارانش فرستاد و آنان وارد مدينه شدند. (صحيح بخارى، ج 3، ص 8 - 257، كتاب الشهادات، باب الشروط في الجهاد والمصالحة... .)
در اين ميان عملكرد عمر در صلح حديبيه قابل دقت است:
«عمر نزد رسول خدا صلى الله عليه و سلم رفت و گفت: يا رسول اللّه آيا ما بر حق و آنان بر باطل نيستند؟
حضرت فرمود: آرى.
گفت: آيا كشته هاى ما در بهشت و كشته هاى آنها در جهنم نيستند؟
فرمود: آرى.
گفت: پس چرا تن به پستى دهيم (و با آنان بدين نحو صلح كنيم در حاليكه مى توانيم بجنگيم).
فرمود: من رسول خدا هستم و خدا مرا ضايع نمى كند.
عمر با خشم از نزد آن حضرت بيرون رفت و در حالى كه نمى توانست صبر كند، نزد ابوبكر رفت و همان كلمات را به او گفت و از ابوبكر نيز همان جواب را شنيد. زهرى مى گويد عمر گفت: من به خاطر آن كارهائى انجام دادم (!)»
الف - صحيح بخارى، همان، ص 256؛ و ج 4، ص 125، كتاب الجهاد، باب بعد از باب اثم من عاهد ثمّ غدر؛ وج 6، ص 170، آخرين حديث از تفسير سوره فتح.
ب - صحيح مسلم، ج 3، ص 1411، كتاب الجهاد والسير، باب 34، ح 94.
متن قسمتى از حديث اول صحيح بخارى كه به بحث ما مربوط است چنين است:
«... فقال عمر بن الخطّاب: فاتيت نبى اللّه فقلت: ألست نبى اللّه حقا؟ قال: بلى. قلت: ألسنا على الحق وعدونا على الباطل؟ قال: بلى. قلت: فلم نعطى الدنية في ديننا إذا؟ قال: انى رسول اللّه ولست أعصيه وهو ناصرى... قال الزهرى: قال عمر: فعملت لذلك اعمالا» و در ج 6 ص 70 آمده است كه: «... فرجع متغيظا فلم يصبر حتى جاء ابا بكر...».
قبل از بررسى روايت مذكور به نكته اى كه بخارى در هر سه جا با اختلاف نقل كرده، توجه مى كنيم و آن اينكه سؤال عمر از رسول خدا مختلف و جواب آن نيز مطابق سؤال بود. آنگاه مى بينيم چون همان سؤالات را از ابوبكر مى پرسد همان جواب را مى شنود. حال اين نقل صحيح باشد يا نه، بعض از علماى اهل سنت آن را دليلى بر اعلميت ابوبكر مى دانند. ابن حجر مى گويد:
«... بل هو من أكابر المجتهدين بل هو أعلم الصحابة على الاطلاق...»(1).
آنگاه اولين دليل خود را جريان فوق نقل مى كند.
ما از عموم منصفين از اهل سنت مى خواهيم كه بگويند كجاى جريان مزبور دليل بر علم و اجتهاد است تا چه رسد بخواهد دليل باشد كه او اعلم اصحاب است؟
اولين سؤالى كه در بررسى روايت مذكور به ذهن مى رسد اين است كه آيا عمر اهل جنگ بود كه خواهان زير بار صلح مذكور نرفتن و جنگ با مشركين بود؟ كسى اين تقاضا را داشته باشد كه بتواند بجنگد و آنگاه كه كار بر مسلمين سخت شد، فرار نكرده و رسول خدا صلى الله عليه و آله را در ميان دشمنان تنها نگذارد و خود جان سالم به در ببرد. او - چنانچه گذشت - در احد و خيبر و حنين و ذات السلاسل نشان داد كه قدرت مقابله با دشمن را ندارد و در هيچ جنگى نه به كسى ضربه اى زد و نه از كسى ضربه اى خورد. با اين حال ما نمى دانيم كه اصرار او به جنگ، آن هم با آن شرائط به چه دليل بود! ديندارى عمر از برخورد او معلوم مى شود كه وقتى رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اگر كسى نزد ما آمد خداوند براى او راه گريزى فراهم مى كند؛ به جاى قبول كردن و تسليم شدن - كه نشانه ديندارى است - بدان اعتراض كرده آن هم به صورتى كه خشم و غضب او را فرا گرفته و چون پيامبر جواب او را داد نزد ابوبكر رفته و بعد از آن هم كارهائى كرد كه بخارى از نقل آن خود دارى كرد. البته مسلم تفصيل واقعه را ننوشت. شايد مى دانست كه اگر بنويسد بايد بگويد كه عمر چه كرد!
ابن أبي الحديد مى نويسد كه وقتى عمر با عصبانيت از نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله بلند شد، چنين گفت: «لو أجد أعوانا ما أعطيت الدنية أبدا»(2). البته همين آقاى ابن أبي الحديد در جاى ديگر از ذكر قول عمر خوددارى كرده و فقط مى نويسد: «... في ألفاظ نكره حكايتها...»(3).
آرى اين است ارزش خوابى كه از رسول خدا جعل كرده و به آن حضرت نسبت دادند. حال ببينيم كه آيا عمر بعد از قول ابو بكر آرام شد يا باز هم در ترديد خود باقى بود:
بخارى و مسلم در مداركى كه گذشت، نوشته اند كه بعد از گفتگوى رسول خدا صلى الله عليه و سلم و ابو بكر با عمر سوره فتح نازل شد و چون آن را به عمر ارائه دادند آرامش يافت و گفت: آيا اين فتح است؟ پيامبر فرمود: آرى. ولى نگفتند كه اين سوره چه مدت بعد از آن گفتگو نازل شد.
مسلم در روايتى ديگر مى نويسد كه سوره فتح هنگام برگشت از حديبيه نازل شد.(4) يعنى تا وقتى كه آنها در آن مكان بودند، عمر همچنان از اين عمل رسول خدا صلى الله عليه و سلم در غضب بود.
«... لما نزلت: انا فتحنا لك فتحا مبينا ليغفر لك اللّه إلى قوله فوزا عظيما، مرجعه من الحديبيه...».
(1) الصواعق المحرقة، ص 33، يعنى:... بلكه او از بزرگان مجتهدين بلكه مطلقا او دانشمندترين اصحاب مى باشد...
(2) شرح نهج البلاغة، ج 12، ص 59، يعنى: اگر ياورانى مى يافتم هرگز تن به پستى نمى دادم.
(3) همان، ج 1، ص 183، يعنى: الفاظى گفت كه ما خوش نداريم آن را نقل كنيم.
(4) ج 3 صحيح، ص 1413، كتاب الجهاد والسير، باب 34، ح 97.
افزودن دیدگاه جدید