خاطرات جھاد النکاح
لکه ننگی دیگر بر دامان ناپاک تکفیریها
جهاد نکاح یا جهاد با خدا؟؟؟
(مرد مخالف نظام سوریه):
يک سال قبل با شخصي به نام بشار عواض ملاقات کردم و از من خواست که داوطلبانه وارد ارتش بشوم تا اينکه از آنان اسلحه بگيرم و با نظام بجنگم. من وارد ارتش شدم تا اسلحه بگيرم، اسلحه گرفتم. پس مرخصي گرفتم و برگشتم و وارد گردان سيف الاسلام به فرماندهي بشار عواض شدم که تابع تيپ صغور الشام جبهه النصره به فرماندهي محمود بشار علي بود.
بشار عواض ابوعبدو آمد و به من گفت: تو سه همسر داري؟
گفتم: بله، يکي مطلقه است و دوتا را نفقه ميدهم.
از من خواست که يکي از همسرانم را بياورم تا جهاد نکاح انجام دهد. به من گفت:
فرزندم اين جهاد در راه خداست و شما وارد بهشت ميشويد و اين جنگجويان اينجا کسي را ندارند، نه همسري، نه چيزي، اصلاً هيچ کس را ندارند.
من با همسرم فاطمه تماس گرفتم...
(فاطمه، همسر مرد):
به من گفت فاطمه بيا در اتاقي در فلان باغ، ولي پسرت را با خودت نياور. گفتم باشه.
من را سوار موتور کرد و به باغ رفتيم...
وقتي به باغ رسيديم، بشار عواض که ابوعبدو به او ميگفتند را ديدم که آنجا نشسته بود؛ مردي بلند قد با چشمان آبي و ريشي بلند و کچل بود.
به من گفت: دوست داري در جهاد نکاح شرکت کني؟
گفتم: يعني چطوري؟ من نميدانستم جهاد النکاح چيه، اولين بار در عمرم بود که ميشنيدم.
گفت: يعني دوست داري با چند نفر همبستر بشي؟
گفتم: يعني چطور؟
گفت: يعني با آنها ارتباط جنسي برقرار کني.
گفتم: باشه به خاطر چشمات - چرا که نه! من اين موضوع را به مسخره گرفتم.
(شوهر فاطمه):
به من گفت: فرزندم اين جهاد در راه خداست و اينها کسي را اينجا ندارند و زن و بچه را رها کردند.
(فاطمه):
چاي آورد نخوردم، قهوه آورد نخوردم، غذا آورد نخوردم، متوجه شدم که در دام افتادم. نيم ساعت در آنجا نشستم ديگر شوهرم را نديدم. پنج هزار به او داد.
(شوهر فاطمه): من همسرم را رها کردم و رفتم.
(فاطمه): تا ساعت يازده شب نشستم، شش مرد را وارد اتاق کرد، چشمها و دستهايم را بست و يک سيلي به من زد و من را روي تخت خواب گذاشت.
به من گفت: شش نفر نزد تو هستند و همه ميخواهند با تو ازدواج کنند و اين فتوائي است که شيخ به آن فتوا داده است. اين جهاد در راه خداست و اينها خانههايشان را رها کردند و از تو و فرزندت و وطن دفاع ميکنند و فکر نکني که اينها تروريست هستند.
به او گفتم چرا؟ يک سيلي به من زد، ساکت شدم و نتوانستم حرف بزنم، به من گفت: يک کلمه ديگه حرف بزنی، زندگي تو و فرزندت تمام ميشه،
گفتم: زندگيم با اين ظلم همينطوري هم تمام شده، و خيلي زشته براي تو. يک فشنگ بزن و من را خلاصم کن.
گفت: حرفي نباشه و شروع کرد به من دشنام دادن. من ساکت شدم، چشمها و دستهايم را باز کرد. شش نفر را ديدم سه نفر را برد بيرون و سه نفر را نزد من گذاشت.
به يکي از آنها گفت: دستت را بده و گفت: قبول کردي؟
گفت: قبول کردم.
گفت: موکله خودم را به ازدواج تو درآوردم بر سنت خدا و رسولش، و سوره حمد را خواند و دو ساعت با من همبستر شد. بعد از آن دو ساعت، يک نفر ديگر آورد و هر دو ساعت يک نفر را ميآورد تا ساعت يازده شب.
(شوهر فاطمه): ساعت يازده شب خارج شد. ديدم عصباني است، به او گفتم: چي شده فاطمه؟ چرا عصباني هستي؟ چي بر سرت آمده؟
(فاطمه): گفتم تو مردي هستي که از خدا نميترسي، من نميدانستم چه اتفاقي قرار بود بيفتد و ديگه جواب نداد.
(شوهر فاطمه): گفت من را رها کن و تو مردي هستي که لياقت من را نداري و من ديگر تو را نميخواهم و از تو بدم ميآيد. و ميخواهم از تو جدا بشم و ديگر تو را نميخواهم.
(فاطمه): بعد از بيست روز با او (شوهرم) تماس گرفتم، گفتم کجائي؟
گفت: توي فلان باغ هستم.
گفتم: ميخواهم بيام پيشت.
(شوهر فاطمه): همسرم گفت من دارم ميام پيشت در باغ نزد بشار عواض.
(فاطمه): نزد او رفتم.
(شوهر فاطمه): به بشار عواض گفتم فاطمه ميخواهد برگردد.
(فاطمه): قضيه تکرار شد، چهار نفر را آورد و گفت يک نفر را بايد انتخاب کني.
(شوهر فاطمه): گفتم اي بشار...
گفت: فرزندم همه اينها جهاد در راه خداست و شما وارد بهشت ميشويد و کار حرامي نيست و همه آن حلال است.
(فاطمه): يک نفر را انتخاب کردم.
(شوهر فاطمه): اين پيمان نظامي و بر سنت خدا و پيامبر است.
(فاطمه): بعد از نيم ساعت به خالد (شوهرم) پنج هزار ليره داد و رفت.
به من گفت يک نفر را انتخاب کن، يک نفر به نام معتز انتخاب کردم. قد بلند و خوش قيافه، ريش کمي داشت و سبيلش را تراشيده بود و روي گونهاش خال داشت. دو ساعت با من همبستر شد. بعد مرا طلاق داد و گفت تو طالق طالق طالق هستي.
دومي وارد شد اسمش احمد بود، ريش بلند داشت و خوش تيپ و قد کوتاه بود و در صورتش زخمي بود.
(شوهر فاطمه): هر دو ساعت شيخ خميس علي صالح و بشار عواض همسرم را به عقد يکي در ميآورد، بعد او طلاقش ميداد و به عقد يکي ديگر درميآوردند.
(فاطمه): بعد از آن دو نفر، دوتاي ديگر را آورد و گفت اين دوتا اجباري است.
(شوهر فاطمه): هر پنج هزار ليره قيمت همسرم را به من داد، قيمت همسرم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(زنی دیگر):
سيزده سال است که ازدواج کردم ولي از نظر روحي و جسمي راحت نبودم، به بازار ميوه رفتم، شخصي به نام ابوذياب را ديدم.
گفت: دوست دارم با شما آشنا شوم.
گفتم: من موافقم.
گفت: من مدت زيادي است که از شما خوشم ميآيد.
مرا دعوت کرد که به خانهاش بروم و من هم رفتم، اولين بار که نزد او رفتم، نشستم نگاه کردم ده اسلحه تير بار ديدم و يک پرچم ديدم.
گفتم: اين چيه؟
گفت: اين تابع جبهة النصره است و من فرمانده گروهان اسود التوحيد هستم.
بهش گفتم که: من اينطوري ميترسم.
گفت: نترس تو با فرمانده گروهان هستي و من دوستت دارم و الآن ميخواهم تو را عقد کنم.
بهش گفتم: من ميخواهم بروم، امروز حالم خوب نيست، دو سه روز ديگه ميام.
بعد از دو سه روز ديگه نزد او آمدم گفتم: من موافقم که مرا عقد کني.
شيخ اياد، اعوجان ابونزير را آورد و مرا عقد کرد و دستهايم را اينگونه گذاشت و يک پارچه روي آن انداخت و سوره حمد را خواند و شيخ اياد بيرون رفت. بعد دو رکعت نماز خواند و با من ازدواج کرد و کمي با هم نشستيم و بعد به خانه خودم رفتم. البته هر چند مدت نزد او ميرفتم، هر هفته يک بار دوبار سه بار نزد او ميآمدم.
به من گفت: فريال! ميخواهم موضوعي را بهت بگم.
گفتم: چيه؟
گفت: دوست داري با ما کار کني؟
گفتم: من چکار بايد بکنم؟
گفت: ميخواهم با ما کار کني، همانگونه که من تو را عقد کردم در دين. ميخواهم تو را به عقد کساني ديگر دربيارم.
گفتم: نه من موافق نيستم، تو مرا شوکه کردي با اين روشي که امروز به من عرضه کردي.
گفت: وارد بهشت ميشوي و مستقيم با اين کار وارد بهشت ميشوي.
بهش گفتم: بايد فکر کنم.
گفت: هر جور راحتي.
با او نشستم بعد به خانهام برگشتم و فکر کردم و فکر کردم که مستقيم وارد بهشت ميشوم و با او کار ميکنم، فکر کردم و گفتم با او کار ميکنم بر عليه دشمنانم و وارد بهشت ميشوم.
نزد او آمدم و گفتم: من موافقم و ميخوام با شما کار کنم.
شخصي را آورد به نام شيخ اياد اعوجان ابونزير و من را به ازدواج او درآورد، و دستهايشان را اينگونه قرار دادند و سوره حمد را خواندند و با من ازدواج کرد و به او گفت: وقتي از کنار او خارج شدي بايد طلاقش بدي، البته از مقعد خواست به من دخول کند من راضی نشدم. بعد از نيم ساعت يا چهل و پنج دقيقه با من همبستر شد و وقتي خارج شد اياد مرا طلاق داد، نيم ساعت استراحت کردم، بعد شخص ديگري آمد البته بعد از حمام رفتنم شخصي به نام علي عقد مرا با او خواند و بهش گفت: هر وقت کارت تمام شد و رفتي بيرون طلاقش ميدي، باز نيم ساعت با من همبستر شد و رفت بيرون من هم رفتم حمام، بعد شخضي به نام محمد حسين را وارد کرد و مرا به عقد او درآورد و به همان صورت قبلي با من همبستر شد و مرا طلاق داد. بعد من از نزد او خارج شدم.
در هنگام خروج شوهرم مرا ديده بود، وقتي رفتم خانه احساس کردم شوهرم ناراحت و پريشان است، به او گفتم: فيصل چي شده؟
گفت: چيزي نيست.
گفتم: بايد بگي چي شده که تو اينقدر ناراحتي.
گفت: تو نزد ابوذياب چکار ميکردي؟
گفتم: من نزد ابوذياب نبودم.
گفت: به من دروغ نگو، تو نزد ابوذياب بودي آنجا چکار ميکردي؟
گفتم: من با ابوذياب کار ميکنم.
گفت: چکار ميکني؟
گفتم: جهاد النکاح.
گفت: چطوري اين کار را کردي؟
گفتم ديدم شوهرم بي تفاوت است و چيزي به من نميگويد، بعد از مدتي رفتم نزد ابوذياب، به او سلام کردم و با او نشستم، آمد و گفت شيخ اياد ميخواهد بر تو وارد شود، گفتم امروز نه فردا، رفتم فردا باز آمدم گفتم موافقم، گفت باشه.
شيخ اياد مرا عقد کرد و به همان صورت دستهاش را روي هم گذاشت و دو رکعت نماز خواند و با من همبستر شد، بعد مرا طلاق داد. شيخ اياد کارش را تمام کرد و خارج شد، و من هم از قرارگاه خارج شدم، ولي من در آنجا زنان و دختران زيادي را ديده بودم، به نزد ابوذياب رفتم و گفتم: اين زنان و دختران نزد شما چکار ميکنند؟ اين به اين معني است که تو داري مرا مسخره ميکني، و نزد تو اينهمه زن و دختر هست که تو با آنها ازدواج ميکني.
گفت: نه ديوانه! اين زن و دخنرها براي من نيستند بلکه براي جوانان هستند چون که اين جوانان زنهايشان از آنها دور هستند.
گفتم: باشه، ولی این فکر من را سر درگم کرده،گفتم بیا بنشین می خواهم با تو حرف بزنم.
گفتم: این دخترانی که نزد شما هستند چگونه همراه آنان جهاد می کنید؟
گفت: شیخ مفتی این فتوا را داده است. مفتی شیخ ایاد اعوجان ابونذیر این فتوا را داده است که از عقب با این دختران همبستر بشوند.
گفتم: ولی این عجیب است اینها دختر اند.
گفت: به اندازه کافی فهمیدی.
گفتم: زنها چی؟
گفت: برای چند نفر...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(خاطرات دختری دیگر):
قبل از وقایع سوریه و در زمان جنگ و تشکیل جبهه النصره از او استفاده می کردند. در ابتدا به عضویت گروه القاعده درآمدم از کلاس دهم در علوم دینی در مسجد امام در شهر بوکمان مشغول تحصیل بودم. در مسجد شیخی بود به نام ابومحمد که از عراق می آمد و درسهای دینی مخصوص گروه القاعده به ما می داد. در ابتدا ده تا دختر بودیم ولی بعد دختران بیشتری به ما پیوستند و گروه ما بزرگتر شد.
بیشترین چیزی که انجام می دادند، جهاد النکاح بود و هر شخصی که جزء گروه القاعده بود با من ارتباط جنسی برقرار می کرد. اول با استفاده از آیات قرآنی که تحریف شده بودند و روایاتی از پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم که تحریف شده از کار در آمد.
و به ما دختران تابع گروه القاعده اجازه می داد که با هر شخصی از جبهه النصره یا از گروه القاعده ارتباط جنسی داشته باشیم. به ما می گفتند که این کار بر ما واجب است چون در گروه القاعده هستیم. بعد از آغاز اتفاقات در سوریه، به دختران درسهای دینی می دادم و آنها را به طرف دین ترغیب می کردم و می دیدم که اینها بدون وضو وارد مسجد می شدند و نماز می خواندند و بدون وضو قرآن می خواندند.
من با القاعده همکاری داشتم، اسلحه برای آنها می بردم و گروه هایی از دختران و پسران جوان تشکیل می شد. دختران را من وارد گروه می کردم. اولین بار احمد از من خواست که با من جهاد نکاح انجام دهد و این فتوایی بود که بر ما واجب می کرد که با هر شخصی از جبهه النصره جهاد النکاح و ارتباط جنسی برقرار کنیم و بعد از او با برادرش همبستر شدم و با اشخاصی که خارجی بودند و سوری نبودند نیز جهاد نکاح انجام دادم، دو نفر از لیبی، شخصی از تونس، شخصی از مغرب، شخصی از مصر، شخصی از ترکیه، شخصی فرانسوی، شخصی از عربستان، شخصی از قطر و هر کسی که با ما همبستر می شد از او پول می گرفتیم.
اگر کسی بود که اسلحه بر نمی داشت و به جنگ با نظام نمی رفت با او همبستر نمی شدیم با اینکه کسی باشد که پول بدهد به جبهه النصره.
و هر کسی که با ما همبستر می شد از این کار فیلم می گرفت و ما را تهدید می کرد که اگر به کسی بگویید، ما فیلم را پخش می کنیم. با موبایل با دوربین های دیجیتال فیلم می گرفتند تا ما درباره کارهای آنها به کسی چیزی نگوییم با هر کس که همبستر می شدیم فیلم می گرفت.
بعضی ها در موبایل، بعضی در لپتاپ این فیلم ها را نگه می داشتند، با گردان صحابه در شام کار کردم، به آنها اسلحه منتقل می کردم و در جنگ میدانی مشارکت داشتم و ماشین های مواد منفجره منتقل می کردم هر شیخ و هر فرمانده گردانی سخن از جهاد نکاح می گفت.
(مرد معارض سوری): دستش را می گذارد روی آن [زن یا دختر] و سه بار می گوید الله اکبر الله اکبر الله اکبر، پس برای او حلال می شود.
(مردی دیگر از معارضین سوری): چیزی که من با چشمم دیدم این بود که اگر زنی زیبا می دیدند، دور او جمع می شدند و بر او تکبیر می گفتند و با او همبستر می شدند.
در تیپ التوحید تابع جبهه النصره یک قضیه ای اتفاق افتاد و یک شیخی را سر بریدند. یک نفر از منطقه شیشان سر او را برید. دلیل سر بریدن این بود که این شیشانی به سراغ زن شیخی از منطقه کستن رفت و بر او تکبیر گفت و با او همبستر شد. وقتی شیخ نزد زنش آمد، دید که شیشانی با زن او همبستر شده است.
شیخ گفت: چرا این کار را کردی؟؟؟
شیشانی گفت: من بر زنت تکبیر گفتم و برای من حلال شده است.
شیخ او را رها کرد و خارج شد و به سراغ زن شیشانی رفت و دست بر سر او گذاشت سه بار تکبیر گفت و این بار او با زن شیشانی همبستر شد.
شیشانی آمد و به شیخ گفت چکار می کنی؟؟؟
شیخ گفت: تو بر زن من تکبیر گفتی، من هم بر زن تو تکبیر گفتم.
شیشانی گفت: برای تو جایز نیست که بر زن من تکبیر بگویی، فقط من می توانم بر زن تو تکبیر بگویم.
شیخ گفت: چرا؟؟؟ مگر خدایی که از او پیروی می کنید غیر از خدای ماست؟؟؟ [تا احکام خدای شما برای شما با و احکام خدای ما برای ما متفاوت باشد]
بعد شیشانی سر شیخ را از تنش جدا کرد و من خیلی از این موضوع ترسیدم و ترسیدم که بر زنم تکبیر بگویند و برای آنها حلال شود و برای آنها حلال شود.
(مرد معارض سوری): یک قضیه ای در حلب اتفاق افتاد، دخترانی با ما آمده بودند که اهل حلب بودند. شیشانی در خیابان دختری دید خواست بر آن تکبیر بگوید، ولی قبل از شیشانی، مادر دختر سه بار تکبیر گفت و اعلام کرد که دختر من، خواهر تو شد.
البته اینها ازدواج را برای یکی دو ساعت می خواهند.
حتی اگر مردی بخواهد اعتراضی کند که چرا با زن من همبستر شدید، بر خود آن مرد تکبیر می گفتند و با او لواط می کردند و به او تجاوز جنسی می شد، یعنی هیچ مشکلی با این قضیه ندارند.
(زن شرکت کننده در جهاد نکاح):
نمی دانم چطور با مغزم بازی کرد، گفت: این جهاد در راه خداست. و حرام نیست که دوباره ازدواج کنی اینگونه مرا به این مسیر کشید.
هر کس که بخواهد وارد جیش الحر شود مشکلی ندارد، حتی اگر هفت ساله باشد. مهم این است که بشود با او ارتباط جنسی برقرار کرد.
مسابقه می گذاشتند بر اینکه هرکس زودتر بر آنها تکبیر بگوید و برای یک ساعت یا دو ساعت مال او شود و بر او حلال شود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وقتی دین از مسیر خود خارج شود
و وقتی قرآن را از اهل بیت (علیهم السلام) جدا کردند و گفتند حسبنا کتاب الله،
و خود مفسّر قرآن شدند
نتیجه اش این می شود.
به نام دین، سر دین را بریدند...
افزودن دیدگاه جدید