انتظار بشر از دين در رنسانس و دوران معاصر
انتظار بشر از دين در رنسانس و دوران معاصر
تبيين و وصف دقيق انتظار بشر از دين در دوران رنسانس و معاصر به درک دقيق رابطه علم و دين، و عقل و دين در اين دوران منوط است. پس از رنسانس يا اندکي پيش از آن، درپي دگرگونيهاي نوفلسفي و علمي، نگرش انسان به جهان، طبيعت، وحي، خدا، عقل و در يک کلام، عالم و آدم تغيير يافت.
اين نگرش انسان جديد، با آموزههاي ارباب کليسا در تقابل افتاد. در تفکر قرون وسطي و در اصل اصلاح ديني، مداخله خداوند و علت غايي بودن و علل طبيعي ثانويه نيز به تاييدات الهي متکي بود؛ ولي در قرن هفدهم و در عهد رنسانس، اين آموزهها ناديده گرفته شد و رفته رفته نقش خداوند تا حد علت اولي تنزل يافت.
فلسفه اسپينوزا، مفهوم سنتي خدا را کنار گذاشته، جهان را داراي نظم و نظام مکانيکي و رياضي تغيير ناپذير شناساند. وي خداوند را به جوهر نامتناهي وصل کرد و بر اين باور بود که عقل و اراده، به ذات خداوند تعلق ندارد و بنياد نظم و نظام تغيير ناپذير کيهاني را خداوند ناميد و فرزانگي راستين را به سر فرود آوردن در برابر قدرت و عظمت جهان تفسير کرد. هرکدام از اين رويکردها بر مسئله انتظار بشر از دين تاثير جدي ميگذارد و خواستهاي حداقلي و حداکثري را معين ميسازد. کيهان شناسي جديد، مقولات ديني خاصي را مطرح ساخت. انساني که کانون جهان و اشرف موجودات ادعا شد، تنزل يافت و همه اين دگرگونيها، نتيجه اختراع تلسکوپ گاليله در سال 1610 ميلادي بود.
او با آن، کوههاي ماه را مشاهده کرد، و به روشني نشان داد که ماه يک شيء طبيعي نامنظم است و نه فلک آسماني، و زمين هم چون ماه، در حال گردش است و مرکز عالم نيست و نميتواند به انسان شرافت خاصي عطا کند.
تصوير مکانيکي و ماشينوار گاليله از طبيعت، در نيمه دوم قرن هفدهم بهوسيله نيوتون گسترش بيشتري يافت و در رشته مکانيک و نور شناسي نظريات مهمي چون حساب جامعه و فاضله و قانون عمومي جاذبه را ابداع کرد، اين قوانين بر همه چيز از کوچکترين ذره تا دورترين سياره قابل اطلاق بود و جهان را ماشين پيچيدهاي مينماياند. در همين قرن عدهاي از دانشمندان متدين انگليسي بنام اهل ذوق، جهت منزلت و شأن ذات الهي و خير و صلاح بني نوع انسان با نمايندگي رابرت بويل ظهور کرد و بر اين باور بود که رسالت ديني عالم، بازکردن اسرار صنع بديعي است که خداوند در جهان پديد آورده است.
اين مسيحيان، گرچه از مسيحيت سنتي فاصله گرفتند، اعتماد فزايندهاي به عقل بشري و دفاع عقلاني از مباني و ضروريات دين، عدم تعارض ميان "اتميسم" و خداپرستي، اهميت دادن به برهان نظم و اتقان، صنع و اعتقاد به روحاني بودن انسان داشتند.
در قرن هفدهم، ساعت ساز لاهوتي بهصورت انديشه علمي، بيشترين تاثير را بر چگونگي نقش خداوند در طبيعت گذاشت و خداوند را صرفا سازنده جهان معرفي کرد که جهان را ساخته است؛ سپس جهان بهطور مستقل مسير ماشيني خود را ميپيمايد. در اينجا بين نظم ماشينوار طبيعت و پرداختن خداوند به کوچکترين جزئيات، مشيت الهي و معجزات مندرج در کتاب مقدس تعارض پديدار شد.
بويل براي حل تعارض تصريح کرد که حکمت خداوند در اين حقيقت آشکار است که اشيا را چنان آفريده که به دخالت او نيازي ندارد. خداوند، عنايت خود را در رفاه حال مخلوقات در همان کمال آفريدگان نخستين خويش ثابت کرده است؛ البته نيوتون در پژوهشهاي علمي خود نارساييهايي مانند توجيه ناپذيري سرعت و جهت سيارات را وارد کرد تا به دخالت خدا در عالم طبيعت اعتراف کند و بگويد: خداوند نميگذارد ستارگان در اثر گرانش به هم بخورند و بر روي يکديگر بيفتند و اصطلاح "خداوند رخنه پوش" از اينجا ظاهر شد. در اينجا انتظار نيوتون از خدا افزون بر آفريدگاري، پروردگاري در حوزه مجهولات انسان است.
دين پژوهي، و به تبع، مسئله انتظار بشر از دين، در قرن هجدهم با سه نهضت روشنگري، رمانتيک و فلسفي عجين بود. نهضت روشنگري را فيلوزوفهاي فرانسه ابداع کردند؛ سپس شعاع آنها آلمان، انگلستان و مستعمرات امريکا را نيز در بر گرفت. اين گروه طبيعت را چون مکانيسم جبري تفسير کرد. لاپلاس تحليل رياضي مکانيک حرکات سيارات را پيگرفت و مشکلاتي که "خداي رخنه پوش" نيوتن آنها را حل ميکرد، با فرضيه سحابي او از بين رفت. وي بر اين نکته تصريح کرد که منظومه شمسي، از سرد و در هم فشرده شدن گازهاي سحابي حاصل شده و توجيه کننده مدارهاي هم صفحه سيارات است بي آنکه به دخالت خداوند نيازي باشد.
فيلسوفهاي روشنگر قرن هجدهم دين را ساخته و پرداخته روحانيان زيرک براي حفظ اقتدارشان بر توده هاي بيسواد و نادان ميدانستند. در اين عصر، ديگر شريعت عقلاني و روحاني مطرح نيست. خداپرستي طبيعي و "دئيسم" که در اواخر قرن هفدهم و اوايل قرن هجدهم جانشين وحي تلقي ميشد، از رونق افتاد و عصر شکاکانه و طرد و تخطئه دين دوباره احيا شد و هرگونه انتظار منطقي و معقول را از دين زدود.
منبع: شفقنا
افزودن دیدگاه جدید