جنایات وهابیت در مکه

جنایات وهابیت در مکه          

 

داود الهامى

سعود با سرعت زياد رو به سوى حجاز نهاد و با ابن شكبان ويارانش در راه ملاقات نموده آنان را نيز با خود برگردانيد وقتى‏كه به «العييناء»(قريه‏اى كه در سه منزلى مكه واقع است)رسيدند، مردم مكه و زائران خانه خدا كه از رسيدن وهابيها مطلع‏شدند، سخت‏به وحشت افتادند به خصوص اين كه از اوضاع دلخراش‏مردم طائف مطلع گشتند. در ميان حجاج آن سال سلطان بن سعيد،امام مسقط، نقيب مكلى و امير حجاج شامى عبدالله پاشا و سرپرست‏زائران مصرى، عثمان بيك قرجى و به همراه آنان سپاهيان زيادى‏حضور داشتند.

روز ترويه شايع گرديد كه سعود در صحراى عرفه فرود آمده است،مردم از شنيدن اين خبر خيلى ترسيدند ولى طولى نكشيد كه اين‏خبر تكذيب شد، اتفاقا سعود آن سال در موقع مراسم حج نيامده‏بود. زيرا كه آن سال حجاج به قدرى زياد بود كه سابقه نداشت.

پس از پايان مراسم حج‏شخصى از طرف شريف امير مكه اعلان كرد كه‏مردم براى جهاد با وهابيها آماده شوند، شريف پاشا والى جده باسپاهيانش حركت كرد و سعود را به اندازه مسافت دو روز عقب‏راند.

شريف، اميران حج و سرپرستان زائران خانه خدا را گرد آورد و ازآنان خواست در جنگ با وهابيان با وى همراهى نمايند. آنان به‏بهانه اين كه آذوقه و وسائل كافى نداند، موافقت نكردند، شريف‏به‏طور مجانى براى آنها آذوقه و لوازم تعهد نمود بازنپذيرفتند. و گفتند به سعود نامه مى‏نويسيم اگر برگشت كه هيچ وگرنه با او مى‏جنگيم. اتفاقا سعود در پاسخ آنها به تهديد متوسل‏شد، در اين موقع ميان خود آنان اختلاف افتاد، شريف دوباره ازآنها درخواست كرد كه در جنگ با سعود وى را يارى نمايند ويادآور شد كه جنگ با وى حفظ آبروى دولت است و گفت: من تمام‏نيازمنديهاى شما را به عهده مى‏گيرم، باز آنها بهانه آوردند ونپذيرفتند و كسى نزد سعود فرستادند، اين‏بار سعود ضمن تهديداخطار كرد كه ظرف سه روز همه حجاج مكه را ترك كنند، آنان ازمكه حركت كردند.

اشراف و بزرگان مكه دسته‏جمعى پيش امير و سرپرست‏حجاج شامى‏رفتند و از وى خواستد ده روز ديگر در مكه توقف كند ولى او ازقبول اين پيشنهاد خوددارى كرد و در پنجم ماه محرم 1218 از مكه‏خارج شد و روز بعد نيز امير الحاج مصرى مكه را ترك گفت و شريف‏پاشا هم به سوى جده عزيمت كرد و چون شريف غالب تنها ماند، اوهم از ترس جان خود به جده عازم گرديد و برادرش شريف معين رابه جاى خود گذاشت (1) .

جبرتى مى‏گويد: شريف غالب از حاكم جده و از اميران حاج شامى ومصرى درخواست كرد كه چند روز ديگر در مكه بمانند، تا او اموال‏و دارائى خود را به جده منتقل سازد، آنان پس از دريافت مبلغى،پذيرفتند و دوازده روز در مكه ماندند و سپس خود وى نيز باهمراهى آنان مكه را ترك گفت، پس از آن كه به دست‏خود خانه‏اش‏را آتش زد (2) .

شريف عبدالمعين پس از رفتن برادرش، نامه‏اى به سعود نوشت وبراى مردم مكه امان خواست و خود وى اظهار طاعت و بندگى كرده واز وى تقاضاى حكومت مكه را نمود و اين نامه را بعضى از علماى‏مكه چون: شيخ محمد طاهر سنبل، شيخ عبالحفيظ عجمى، سيد محمد بن‏محسن عطاس و سيد مير غنى، پيش سعود بردند و با وى در«وادى‏السيل‏» در دو منزلى مكه ملاقات كردند، سعود در پاسخ‏آنان گفت: «انما جئتكم لتعبدوا الله وحده و تهدموا الاصنام ولا تشركوا» «ما آمده‏ايم شما را به عبادت خداى يگانه دعوت‏كنيم و بتها را بشكنيد و براى خدا شريك قرار ندهيد».

يكى از علماى مكه گفت: به خدا سوگند ما جز خدا را نپرستيده‏ايم‏در اين موقع سعود دست‏خود را جلو آورد و گفت: با شما پيمان‏مى‏بندم بر دين خدا و رسولش و اينكه دوستان خدا را دوست‏بداريدو دشمنانش را دشمن و فرمان او را بشنويد و اطاعت كنيدنمايندگان مردم مكه بر اين مضمون با او پيمان بستند. آنگاه‏سعود به نويسنده و منشى‏اش دستور داد كه امان‏نامه‏اى براى مردم‏مكه بنويسد، اين امان‏نامه در يك كاغذ كوچكى كه از پنج انگشت‏تجاوز نمى‏كرد، چنين نوشت:

بسم‏الله الرحمن‏الرحيم من سعود بن عبدالعزيز، الى كافه اهل‏مكه و العلماء و الاغادات و قاضى‏السلطان السلام على من اتبع‏الهدى. اما بعد: فانتم جيران الله و سكان حرمه آمنون باءمنه،انما ندعوگم لدين‏الله و رسوله (قل يا اهل ا لكتاب تعالوا الى‏كلمه سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و لا نشرك به شيئا ولا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون‏الله فان تولوا فقولوا اشهدوابانا مسلمون) (3) فانتم فى وجه‏الله و وجه امير المسلمين سعود بن‏عبدالعزيز و اميرگم عبدالمعين بن مساعد فاسمعوا له و اطيعواما اطاع‏الله والسلام‏» (4) .

«به نام خداوند بخشاينده و مهربان. اين نامه‏اى است از طرف‏سعود پسر عبدالعزيز به عموم اهل مكه و علما و بزرگان و قاضى‏سلطان. سلام بر كسى كه پيرو راهنمائى خدا باشد (5) اما بعد: شماهمسايگان خدا و پناهندگان به او و ساكنان حرم وى هستيد كه به‏امان خدا در امانيد، ما شما را به دين خدا و رسول او دعوت‏مى‏كنيم‏».

سعود در اينجا آيه‏اى از قرآن را كه درباره اهل كتاب يهود ونصارى است، خطاب به اهل مكه ذكر كرده كه مضمون آن چنين است:

«اى اهل كتاب بياييد به سخنى كه ما و شما به آن اعتقادداريم، رو آوريم كه به جز خدا را نپرستيم و براى او شريكى‏برنگزينيم و برخى از ما برخى ديگر را ارباب و صاحب خود نداند.

اگر از اين سخن رو بگردانيد بگوئيد گواه باشيد كه مامسلمانيم‏».

سپس سعود مى‏گويد كه: شما در راه خدا و در راه سعود، اميرمسلمانان، گام برداريد و امير شما عبدالمعين بن مساعد است،سخن او را بشنويد و تا آنجا كه او فرمان خدا را مى‏برد، فرمانش‏را ببريد».

اين نامه را مفتى مالكيها در مكه، شيخ حسين در هفتم محرم 1218پس از نماز جمعه براى مردم خواند.

روز هشتم محرم، سعود در حالى كه لباس احرام پوشيده بود، واردمكه شد پس از سعى و طواف، در باغ شريف فرود آمد، در روز دوم‏ورود به مكه از طرف سعود اعلان شد كه فردا ظهر با مردم مكه‏اجتماع خواهد كرد، مردم هم، ظهر همان روز جمع شدند سعود روى‏بلندى صفا قرار گرفت، در حالى كه مفتى مكه در سمت راست و قاضى‏در طرف چپ وى ايستاده بودند، خطابه‏اى ايراد كرد و پس از حمد وثناى خدا، همان دعائى را خواند كه پيامبر اكرم به هنگام فتح‏مكه خوانده بود، آنگاه سعود سكوتى كرده و بعد به سخنان خودچنين ادامه داد:

اى مردم مكه، شما همسايگان خدائيد به امن او در امان هستيد،شما ساكنان حرم او هستيد، شما بدانيد كه شهر مكه مورد احترام‏است گياه و علف آن چيده نمى‏شود، شكار در آن رم داده نمى‏شود ودرخت آن قطع نمى‏گردد، فقط ساعتى از يك روز حرمت آن دريده شد،ما از ضعيف‏ترين عرب بوديم وقتى كه خدا خواست اين دين(اسلام)غالب شود، ما عرب، مردم را به اين دين دعوت مى‏كرديم ولى مردم‏ما را مسخره مى‏گردند و به همين خاطر با ما مى‏چنگيدند، آنهاچهارپايان ما را از دست ما مى‏گرفتند و ما دوباره آنها رامى‏خريديم و ما مدام مردم را به اسلام فرامى‏خوانديم و همه‏قبائلى كه به چشم مى‏بينيد و به گوش مى‏شنويد، فقط با اين شمشيراسلام آوردند آنگاه شمشيرش را به سوى كعبه بلند كرد.

من امسال قصد حمله به عراق داشتم وقتى كه جريان طائف را شنيدم‏و دانستم كه مسلمانان(وهابيها) با مردم طائف جنگيده‏اند، و روبه سوى شما آورده‏اند، تا با شما نيز جنگ كنند، از عربهاى‏باديه‏نشين براى شما ترسيدم، خدا را سپاس گويند كه شما را به‏سوى اسلام رهنمون شد و از شرك نجاتتان داد! من شما را دعوت‏مى‏كنم كه تنها خدا را بپرستيد و از شركى كه گرفتار آن‏بوده‏ايد، دست‏بكشيد، من از شما مى‏خواهم با من بر دين خدا ورسولش بيعت كنيد، دوست‏خدا را دوست و دشمن او را دشمن بداريدو در خوشى و ناخوشى مطيع فرمان او باشيد...

آنگاه نشست، عبدالمعين سپس مفتى و قاضى و بقيه مردم با وى‏بيعت گردند، و گفت: بعد از نماز عصر بين ركن و مقام منتظر من‏باشيد تا براى شما دين و شرايط اسلام را توضيح دهم. و دراجتماع ديگرى، به مردم دستور داد، قبه‏هايى را كه روى قبور بناشده بود، خراب كنند (6) .

صبح روز نهم وهابيان، درحالى كه جمع كثيرى از مردم، بيل به‏دست همراهشان بودند، به خراب كردن قبور و گنبدها پرداختند،نخست گنبدهاى قبرستان معلى را با خاك يكسان ساختند تعداد اين‏گنبدها بسيار بود، سپس گنبد محل تولد پيامبر(ص) و جائى را كه‏محل تولد ابوبكر و على(ع) مى‏دانستند و گنبد خديجه كبرى(س) وهمچنين قبه روى چاه زمزم و قبه‏هاى خانه كعبه و تمام بناهائى‏كه بلند از كعبه بود، خراب كردند.

بعد از آن تمام جاهائى را كه مزار صالحان در آنها قرار داشت،پيدا كردند و ويران ساختند وهابيان به هنگام ويران ساختن‏قبرها و گنبدها رجز مى‏خواندند و طبل مى‏نواختند و آوازمى‏خواندند و در ناسزاگفتن به ساختمانهاى قبور مبالغه مى‏گردند،در عرض دو سه روز تمام آثار را از بين بردند (7) . عمر رضا كحاله‏مى‏نويسد:

«در مكه بسيارى از آثار تاريخى وجود داشت از قبيل محل تولدپيامبر اكرم(ص) و خانه خديجه كبرى(س) و خانه ابوبكر و آثارديگر كه وهابيها اين آثار را نيز ويران كردند (8) .

ابن بشر گويد: كه سعود، بيشتر از بيست روز در مكه ماند وياران او (وبه تعبير ابن بشر، مسلمين) متجاوز از ده روز ازاول صبح به ويران ساختن بناها و قبه‏هاى روى قبور و مشاهد،مى‏پرداختند و با اين عمل به خداى واحد تقرب مى‏جستند تا همه‏آنها را با خاك يكسان كردند (9) .

زينى دحلان گفته است: كه وهابيان چهارده روز در مكه ماندند ودر اين مدت مردم را توبه مى‏دادند و به گمان خود، اسلام مردم راتجديد مى‏گردند و از كارهايى كه به اعتقاد ايشان شرك بود، ازقبيل توسل و زيارت قبور، منع مى‏نمودند (10) سعود پس از دستورويرانى مقابر دستور ديگرى صادر نمود، مبنى بر اين كه به‏استثناء نماز عشا، پيروان مذاهب اربعه، حق ندادند در يك زمان‏باهم، در مسجدالحرام نماز جماعت‏بپا دارند بلكه نماز صبح راشافعى، ظهر را مالكى، عصر را حنبلى، مغرب را حنفى بخواند ونماز عشاء را هر كه بخواهد و نماز جمعه را مفتى مكه عبدالملك‏القلعى الحنفى بپا دارد (11) .

و همچنين دستور داد كتاب «كشف‏الشبهات‏» محمد بن عبدالوهاب درمسجدالحرام تدريس شود و خواص و عوام در حلقه درس حاضر شوند (12) .

سپس امير وهابى نامه‏اى به «سلطان سليم‏» نوشت و از فتح مكه‏به او خبر داد و از او خواست‏حكام دمشق و قاهره را وادارنمايد كه از اين پس با محمل و طبل و نى و امثال اينها به مكه‏نيايند، زيرا اين قبيل امور شرعى نيست (13) .

بعد به اميرالحاج يمن نامه‏اى نوشت و اوراقى مشتمل بر عقايدخود براى او فرستاد وى در اين نامه كه جبرتى متن كامل آن راذكر كرده، به كسانى كه به مردگان توجه مى‏كنند و از ايشان حاجت‏مى‏خواهند و براى قبور ذبح مى‏كنند و به آنها استغاثه مى‏نمايند،سخت‏حمله كرده است. و همچنين تعظيم قبور انبيا و اولياء وساختن گنبد بر روى آنها و چراغ بر افروختن در كنار قبور وخادم براى قبر قرار دادن و اينگونه امور را به شدت انكار كرده‏است، ويران كردن گنبدهاى روى قبور را هم واجب دانسته و گفته‏است كه هركس دعوت ما را نپذيرد با او جنگ مى‏كنيم (14) . سعودبراى دستگيرى شريف غالب، به سوى جده حركت كرد و نامه‏اى به‏مردم جده نوشت و از آنها خواست كه از وى اطاعت كنند. مردم جده‏در پاسخ سعود نوشتند كه ما رعيت‏شريف هستيم، اطاعت ما، بسته‏به اطاعت اوست و اگر از تو اطاعت كنيم آيا چيزى هم از مامى‏خواهى؟ او در پاسخ آنها پيام فرستاد آرى دويست هزار ريال وشصت طاقه قماش به قيمت‏شش هزار ريال و به دنبال آن كس فرستادتا آنها را تحويل بگيرد. در همان موقع با سپاهيانش به جده‏رسيد و آنجا را به محاصره انداخت ولى به علت اين كه جده داراى‏حصار استوار و وسائل دفاعى نيرومندى بود، نتوانست‏به آن دست‏يابد، شريف آماده دفاع شد و توپها و شمشيرها فراهم ساخت وسرانجام وهابيها شكست‏خوردند و عده زيادى از آن‏ها كشته شدند وهشت روز تمام ماندند ولى كارى از پيش نبردند، سعود به شدت‏ناراحت‏شده بود و به عثمان مضايفى دشنام مى‏داد زيرا او بود كه‏سعود را به جنگ با مردم جده وادارش كرد و بالاخره بدون آن كه‏وارد مكه شوند، به سرزمين نجد برگشتند (15) .

شريف غالب از غيبت‏سعود استفاده نمود به مكه بازگشت و بدون‏هيچ مزاحمت و مقاومتى از طرف برادرش عبدالمعين، آن شهر را به‏تصرف درآورد (16) . ولى وهابيها به هيچ‏قيمت‏حاضر نبودند مكه رااز دست‏بدهند، شريف غالب نيز مانند سابق خواستار حكمرانى مكه‏بود. بدين جهت‏بار ديگر آتش جنگ ميان آن دو شعله‏ور شد و تاسال 1220 ادامه داشت، ليكن ميان آنها صلحى برقرار شد بدين‏منظور كه وهابيان وارد مكه شوند. پس از اداء مناسك حج‏به بلادخود برگردند.

در محرم سال‏1219 وهابيها با دوازده هزار جنگجو به عزم محاصره‏جده حركت كردند شريف غالب باروى شهر مكه را محكم كرد چون‏مى‏دانست كه آنان شهر جده را نخواهند توانست‏بگشايند. ممكن است‏به مكه حمله كنند، لذا فرمان داد كه همه مردم حركت نمايند اين‏بود مردم مكه از تمام طبقات با اسلحه‏هاى خود به «زاهر»آمدند و هفت روز در آنجا ماندند. اما وهابيها كه شهر جده رابه محاصره داشتند، سه روز بيشتر نتوانستند بمانند آنها هر روزيكبار به شهر حمله مى‏كردند ولى توپخانه شهر آنها را پراكنده‏مى‏ساخت و عده‏اى كشته مى‏دادند و به چادرهاى خود باز مى‏گشتند،آنقدر از آنها كشته شد كه گودالها و جوى‏ها از لاشه مرده آنهاپر شد و حتى ده بيست نفر را در يكجا دفن مى‏كردند وقتى اين وضع‏را ديدند، از محاصره شهر دست كشيدند و رفتند و در مسير راه به‏هر قبيله‏اى كه مى‏رسيدند مى‏كشتند و اموالشان را غارت مى‏كردند.

شريف سپاهى را از راه خشكى و سپاهى ديگر را از راه دريا به‏همراه ده كشتى بزرگ پر از آذوقه و سلاح از جمله توپهاى بزرگ به‏دنبال وهابيها فرستاد، سپاه دريايى كه به آنها رسيد، آنهاهمگى بدون جنگ و خونريزى تسليم شدند.و پس از سه روز چهار هزارنفر از وهابيها به آنها هجوم آوردند، جنگى سخت ميان آنهادرگرفت و با هزيمت وهابيها پايان پذيرفت و بسيارى از آنهاكشته و زخمى شدند و درحالى كه سرهاى مرده‏هاى وهابيها روى‏نيزه‏ها بود، به مكه باز گشتند. در همان موقع طائف در تصرف‏وهابيها بود، شريف غالب، با سپاهى عظيم به سوى طائف حركت كردو وهابيها را در طائف ده روز تمام به محاصره گرفت ولى كارى ازپيش نبرد به مكه باز گشت و آنگاه يكى از فرماندهان وهابى باسپاهى عظيم وارد «ليث‏» شد، شريف با سپاهيان خود به جنگ اوبيرون رفت و جنگى درگرفت كه ابتدا پيروزى با شريف بود ولى‏بعدها وهابيها پيروز شدند و از طرفين حدود دو هزار نفر كشته‏شدند ولى بيشتر كشته‏شدگان از وهابيها بودند و سپس وهابيها بازشكست‏خوردند و سواران شريف باقى مانده‏هاى آنها را دنبال كردندو بعد به مكه مراجعت نمودند.

 


پى‏نوشتها:

1 تاريخ الجزيره‏العربيه‏7 ص‏376.

2 تاريخ جبرتى، به نقل كشف الارتياب، ص 25.

3 سوره آل عمران: 64.

4 تاريخ الجزيره‏العربيه فى عصرالشيخ محمد..ص‏377.

5 چون اهل مكه را مسلمان نمى‏دانست مستقيما سلام به آنهاننوشت.

6 تاريخ مكه، ج‏2، ص 131 به بعد، سباعى.

7 كشف الارتياب، ص‏27.

8 جغرافيه شبه جزيره‏العرب، ص 161.

9 عنوان المجد فى تاريخ نجد، ج‏1، ص 124.

10 فتنه‏الوهابيه، ص 72.

11 قبلا در هر يك از چهار ركن خانه كعبه، در يك وقت‏يكى ازمذاهب چهارگانه نماز جماعت‏برگزار مى‏كردند(تاريخ‏الجزيره‏العربيه،

 378).
12 تاريخ الجزيره‏العربيه، ص 378.

13 همان كتاب.

14 المختار من تاريخ الجبرتى، ص‏533.

15 تاريخ الجزيره‏العربيه، ص‏379.

16 همان مدرك و تاريخ مكه ج‏2، ص 131 - 132.

 


منبع: مكتب اسلام-سال 1378-ش7

 

افزودن دیدگاه جدید