فدک، ذوالفقار فاطمه (س): تصوير زمان قيام فاطمه (س)

عمر با اصحاب خود نشسته و سخن از شعر و شاعران بود، هر يك كسى را به عنوان بهترين شاعر معرفى مى كرد، من وارد مجلس شدم، عمر گفت: بهترين كسى كه جواب اين سؤال را بدهد آمد؛ رو كرد به من و سؤال كرد بهترين شاعر كيست؟ من در جواب گفتم: زهير بن ابى سلمى، گفت: شعرى

فدک، ذوالفقار فاطمه (س): تصوير زمان قيام فاطمه (س)

قبل از بررسى آثار قيام حضرت، جو حاكم بر آن زمان را با تاريخى از اهل سنت بررسى مى كنيم.

 

ابن اثير مى نويسد: ابن عباس گفت:

عمر با اصحاب خود نشسته و سخن از شعر و شاعران بود، هر يك كسى را به عنوان بهترين شاعر معرفى مى كرد، من وارد مجلس شدم، عمر گفت: بهترين كسى كه جواب اين سؤال را بدهد آمد؛ رو كرد به من و سؤال كرد بهترين شاعر كيست؟

من در جواب گفتم: زهير بن ابى سلمى،

گفت: شعرى از او به عنوان دليل بخوان.

گفتم: در مدح بنى غطفان اين شعر را سروده است:

اگر بواسطه كرم قومى را بر خورشيد جاى دهند ، اول از همه ى آن گروه، قوم بنى غطفان مى نشيند ،

قومى كه اگر آنها را نسب شناسى بنمائى، پدرشان را سنان مى يابى ،

پاك بودند و فرزندان پاك و خوبى به دنيا تحويل دادند ، مورد حسادت قرار مى گيرند بر نعمتهائى كه دارند.

خداوند نعمتهايشان را پايدار كند.

 

(بعد از قرائت اشعار) عمر گفت: آفرين اما آگاه باش! براى اين شعر مصداقى بهتر از بنى هاشم نمى توان پيدا كرد، به خاطر پيامبر و خويشى بنى هاشم با پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم.

ابن عباس: خوب تشخيص دادى و هميشه موفق هستى.

عمر: ابن عباس! آيا علت مخالفت قريش را با شما، بعد از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم مى دانى؟

ابن عباس: دوست نداشتم جوابى بگويم، ناچار گفتم اگر علت را ندانم شما مرا آگاه خواهيد نمود.

عمر: كراهت داشتند كه شما جمع بين نبوت و خلافت كنيد و بر قوم خود فخر نماييد؛ پس قريش براى خود خليفه انتخاب كرد و كار خوبى انجام داد و موفق نيز شد.

ابن عباس: اى امير! اگر اجازه بدهى و مرا مورد خشم قرار ندهى سخنى بگويم.

عمر: بگو.

ابن عباس: اى امير! گفتى قريش براى خود خليفه انتخاب كرد و موفق شد؛ اگر قريش اختيار خليفه مى كرد آن گاه كه خدا براى آنها خليفه انتخاب كرد (روز غدير خم)، مسلم به حقيقت مى رسيد و كسى به آنها اعتراض و حسادت نمى كرد (با اين كلام بيان نمود كه اختيار قوم بر خلاف اختيار خداوند است).

اما كراهت و ناراحتى قوم از جمع نبوت و خلافت در نزد ما؛ خداوند گروهى را در قرآن توصيف نموده است كه كراهت داشتند از آنچه خدا نازل نمود و فرمود: «همه اعمالشان باطل و حبط شده است». (توجه داد كه با عدم رضايت به انتخاب الهى، تمام اعمالشان را باطل نمودند).

عمر: ابن عباس! عجيب است، اخبارى از تو مى رسيد كه دوست نداشتم باور كنم و ارزش تو نزد من از بين برود!

ابن عباس! چه خبرى براى شما آورده اند؟ اگر حق است (حق گفته ام) سزاوار نيست ارزش من نزد شما كم شود، اگر باطل است، من باطل را از خود خارج نموده ام (يعنى هرگز باطلى نگفته ام).

عمر: خبر رسيده كه مى گوئى خلافت را به خاطر حسادت، به ظلم و معصيت از شما گرفته اند.

با دقت در اين كه، گفتگو بين عموم است، معلوم مى شود بخاطر آگاهى مردم به اين مطالب، خليفه ابائى از بيان آنها در بين مردم ندارد.

 ابن عباس: اما ظلم بودن اين كار؛ براى هر جاهل و عالم روشندلى واضح و روشن است. اما گفتيد «حسد»؛ همانا به آدم حسادت شد و ما فرزندان او نيز مورد حسادت قرار گرفته ايم.

 عمر: هيهات! هيهات! قلوب شما بنى هاشم از كينه و حسادت هميشگى، پر شده است.

 ابن عباس: اى امير! تأمل كن، به قلوبى كه خدا آنها را پاك و منزه نموده، نسبت حسادت نده؛ آگاه باش! قلب پيامبر نيز از قلوب بنى هاشم است.

 عمر: اى ابن عباس! برخيز!

 ابن عباس: خواهم رفت.

(چون خواست برخيزد و برود، عمر شرمنده شد).

 عمر: ابن عباس! بنشين، بخدا سوگند من وظيفه و تكليف خود را نسبت به تو انجام مى دهم و دوست مى دارم چيزى را كه سبب خوشحالى شما شود.

 ابن عباس: اى امير! من حقى بر شما و بر همه ى مسلمانان دارم، هر كه رعايت حق من كند سود برده و نصيب خود را گرفته و هر كه حق مرا ضايع كند نصيب خود را از دست داده است.

 سپس ابن عباس برخاست و رفت. [ كامل ابى اثير: 2/ 218. تاريخ طبرى: 4/ 223. ]

 اين واقعه اهميتى بسيار دارد و ما از دو جهت در بين تمام شواهد تاريخى آن را انتخاب نموديم:

 اولا: ترسيم كننده جوانب مختلف زمان بعد از وفات پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم مى باشد.

 ثانيا: گوينده ى آن خليفه ثانى، يكى از بزرگترين سياستمدار صحنه هاى آن روز مى باشد.

 اينك بررسى گفتگوى ابن عباس و خليفه دوم:

1- با دقت در سؤال خليفه ثانى- آيا علت جلوگيرى و منع قوم قريش، از به حكومت رسيدن خاندان پيامبر را مى دانى؟- معلوم مى شود خليفه معتقد است كه بنى هاشم و وارثان پيامبر حقى داشته اند و ديگران مانع شدند و آن را غصب كردند؛ البته به اعتقاد خليفه، گرفتن اين حق كار خوبى بوده است.

 

اما اين حق از چه جهتى براى بنى هاشم بوده است؟ از صريح كلام خليفه چيزى به دست مى آيد، و از كلام ابن عباس و عدم انكار خليفه چيز ديگرى.

 

در كلام خليفه علت فضيلت آنها؛ صفات كامل آنها و انتسابشان به پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم مى باشد، در آن جا كه مى گويد: براى اين شعر مصداقى بهتر از بنى هاشم نمى توان يافت. و از كلام ابن عباس و عدم انكار خليفه، روشن مى شود كه استحقاق آنها به جهت انتخاب الهى بود، آنجا كه مى گويد: اگر قريش آنچه را خدا براى آنها انتخاب نموده بود انتخاب مى كرد، مورد اعتراض و حسادت قرار نمى گرفت. و از آنجا كه درباره ى ناگوار بودن جمع بين نبوت و خلافت بر قريش، به آيه استناد مى كند كه اگر راضى به انتخاب خدا نشدند اعمالشان حبط شد؛ خليفه نيز در مقابل كلام ابن عباس نمى گويد خدا كسى را انتخاب نكرد، بلكه ابن عباس را تهديد مى كند كه اگر اين كلمات را از تو بشنوم، مقام تو نزد من زائل مى شود.

 

2- مطلب ديگر قابل بررسى در اين گفتگو، اعتقاد مردم به فضيلت و استحقاق بنى هاشم براى خلافت، و گفتگو كردن از اين عقيده، در محافل است.

 خليفه در اين باره مى گويد: «از تو خبرهايى مى رسد كه درباره حق خاندان پيامبر و ظلم به آنها صحبت مى كنى، و من دوست ندارم آن را باور كنم».

 گفتگو در اين مورد به قدرى رائج بوده است كه ابن عباس در بين عموم، خطاب به خليفه ثانى مى گويد: «گرفته شدن اين حق به ظلم، براى هر جاهل و عالمى روشن است».

 

گفتن اين كلام در مقابل خليفه، با حضور مردم كار آسانى نمى تواند باشد و نبايد خليفه از آن به آسانى بگذرد؛ مگر آن كه گفتگو در اين باره براى خليفه و مردم عادى شده و چيز تازه اى براى مردم افشاء و آشكار نشده باشد. و اين مطلب به صراحت نيز در تاريخ ديده مى شود، چنانكه تمام انصار گفتند: «با غير على بيعت نمى كنيم» [ كامل ابن اثير: 2/ 10. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/ 22. ] و عده اى از مهاجر نيز به عنوان اعتراض به بيعت ابوبكر، خليفه حضرت امير عليه السلام اجتماع كردند [ كامل ابن اثير: 2/ 10. سنن كبرى: 6/ 300. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/ 21. ] و همه ى بنى هاشم نيز مخالفت نمودند [ كامل ابن اثير: 2/ 10. سنن كبرى: 6/ 300. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/ 21. ]

 

3- مطلب ديگرى كه در اين گفتگو بررسى مى كنيم، تعليل خليفه است- كراهت داشتند كه براى شما جمع بين نبوت و خلافت شود و فخر كنيد بر قوم خود فخر كردنى [ البته اين عبارت را عمر در مورد ديگرى نيز به ابن عباس متذكر شده است. تاريخ طبرى: 2/ 222. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 2/ 57. ]

 

منشاء مخالفت با خاندان پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم و تعليل آن به اين علت را، بايد در روحيات مردم آن دوره جستجو كرد، چرا كه هر عملى در جامعه ناشى از فرهنگ و روحيات مردم آن جامعه است. اين تعليل به دو روحيه از روحيات مردم آن دوران مى تواند مستند باشد كه مختصرا بيان مى كنيم:

 

روحيه اول فخرفروشى و ستيزه جوئى؛ و اين روحيه بر مردم حاكم بود، حتى به مردگان خود نيز افتخار مى كردند.

 

عرب جاهليت كارها را در بين طوائف مختلف تقسيم مى كردند، تا اختلافاتى كه به واسطه اين روحيه در بين آنها بود مهار شود و هر گروهى مقامى داشته باشد و به آن افتخار كند و افتخارات در يك گروه متمركز نشود تا اصطكاك به وجود آيد.

 

در اين گفتگو خليفه دوم مى گويد: «قريش چون دوست نداشتند شما جمع بين نبوت و خلافت كنيد شما را از خلافت منع كردند» آيا اين معيار در اسلام جايگاهى دارد؟!

 

آيا در اصلى ترين موضوعات اسلامى بايد از قوانين دوران جاهليت پيروى شود؟!

 

روحيه ى دوم حسادت است؛ قريش در مقابل بنى هاشم درباره ى نبوت، تا آخرين لحظه مبارزه كردند و به ناچار اسلام آوردند. خلافت نيز به دستور الهى و نص پيامبر صلى اللَّه عليه و آله و سلم مى رفت كه در بنى هاشم قرار گيرد، قريش نتوانست تحمل كند كه جمع بين اين دو نعمت و مسؤوليت شود؛ نه بخاطر لياقت ديگران بلكه به خاطر حسادت، تا جايى كه حسادت بر اميرالمؤمنين عليه السلام را ابن ابى الحديد از علماء اهل سنت، مسلم و امرى طبيعى در قريش دانسته است. [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/ 158- 140. ] و اميرالمؤمنين عليه السلام در اين باره مى فرمايد: «به خدا قسم! انتقام قريش از ما، فقط به خاطر اين است كه خدا ما را انتخاب كرد و بر آنها برگزيد. [ نهج البلاغه: خ 33. ]

 

با توجه به توضيح كلام خليفه، برگرديم به بيان جو حاكم بعد از وفات پيامبر صلى اللَّه عليه و آله:

با آنكه مردم معتقد به فضيلت حضرت امير عليه السلام بوده و خود از پيامبر صلى اللَّه عليه و آله وصايت حضرت را شنيده بودند، اما با سياست بعضى و با تطميع و تهديد مخالفان، كار به جائى رسيد كه خليفه ثانى مى گويد: «قريش كراهت داشتند كه جمع بين نبوت و خلافت كنيد، پس بر عليه شما اجتماع كردند». و حضرت امير عليه السلام مى فرمايد: «قريش بر عليه من همداستان شدند، همانگونه كه بر عليه پيامبر اجتماع كردند» [ نهج البلاغه: نامه 36. ] و كار به جائى رسيد كه حضرت مى فرمايد: «ناگهان ديدم كه هيچ يار و ياورى جز خويشان خود ندارم، آنان را از مرگ حفظ كردم، و چشمانم را در حالى كه پر از خاشاك بود فروبستم، و آشاميدم در حالى كه در گلويم استخوان بود، صبر كردم بر گرفتن گلو و خفه شدن، و تحمل كردم نوشيدن حوادثى را كه تلخ تر از حنظل (گياهى بسيار تلخ) بود. [ نهج البلاغه: خ 26. ]

 

اين جاست كه اميرالمؤمنين عليه السلام براى حفظ اسلام چاره اى جز صبر نمى بيند، و خود و بعضى از منافع اسلام را فداى اصل اسلام مى كند و ذوالفقارش در نيام مى رود و در اين باره مى فرمايد:

 

«ديدم صبر كردن بر همه مصائب- از اينكه اختلاف در مسلمانان بوجود آيد، و در شرائطى كه مردم تازه اسلام آورده اند خون آنان ريخته شود، و دين و عقائد مردم تكان خورد در حالى كه به كوچكترين سستى، مردم از دين دست برداشته و دين آنها وارونه مى شود- بهتر است.» [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/ 308. ]

 

و در جاى ديگر مى فرمايد: «از بيعت امتناع كردم، تا آنكه ديدم گروهى از دين دست برداشته و مردم را دعوت به از بين بردن دين حضرت محمد صلى اللَّه عليه و آله و سلم مى كنند، ترسيدم اگر اسلام را يارى نكنم در اسلام شكافى حاصل شود، يا آن را از بين ببرند كه اين مصيبت بر من بزرگترين مصيبتها بود...» [ نهج البلاغه: كتاب 62. ]

و در جاى ديگر قسم ياد مى كند و مى فرمايد: «... اگر نمى ترسيدم از اختلاف مردم و اينكه كفر برگردد و اسلام رخت بربندد، به تحقيق راه ديگرى غير از صبر در پيش مى گرفتم» [ شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد: 1/ 307. ]

 

كلمات حضرت گوياى اين مطلب است كه دين اميرالمؤمنين عليه السلام اقتضاء مى كند در مقابل دشمنان صبر كند و جهاد او صبر مظلومانه است، چرا كه از طرفى دشمن قصد از بين بردن دين را دارد و به كمتر از آن آرام نمى گيرد و از طرفى دنياپرستان فرصت طلب، قصد حكومت دارند و براى رسيدن به آن به هر اقدامى دست مى زنند و از سوى ديگر بيشتر مسلمانان، تازه اسلام آورده اند و به كوچكترين ضربه اى دست از اسلام برمى دارند.

 

در اين شرائط به صبر اميرالمؤمنين عليه السلام اسلام حفظ مى شود و بايد ذوالفقارش غلاف شود. اما با تمام اين شرائط لازم است حقايق موجود، به آيندگان منتقل گردد و مظلوميت على عليه السلام به فرياد كشيده شود، و بر ظلمى كه به بشريت مى شود ناله برآيد.

 

اگر على عليه السلام سخن بگويد، شمشيرهاى دشمنان اسلام از نيام بيرون مى آيد، و خونها بر زمين ريخته مى شود، و به اصل اسلام ضربه مى خورد. پس اميرالمؤمنين عليه السلام براى جمع آورى قرآن در كنج خانه مى نشيند و سكوت مى كند.

 

اينك چه كسى مى تواند وارد اين ميدان شود؟ تا اسلام حفظ شود و از سوى ديگر حقايقى كه همه از آن اطلاع دارند به بوته ى فراموشى سپرده نشود و به نسلهاى آينده منتقل گردد، و حقانيت و مظلوميت اميرالمؤمنين عليه السلام بازگو شود و شمشيرها از نيام بيرون نيايد، و از طرفى خليفه به آيندگان معرفى گردد و قدرت حكومت اسلامى از هم پاشيده نشود.

 

تنها يادگار پيامبر صلى اللَّه عليه و آله، فاطمه عليهاالسلام است كه مى تواند وارد اين ميدان شود و شعار مناسبى چون فدك را براى اين افشاگرى دارد، كه از طرفى فرياد بزند و اعتراض و افشاگرى كند و همه را زير سوال ببرد، و از سوى ديگر شمشيرها برهنه نشده و خون مسلمانى ريخته نشود و اسلام تضعيف نگردد؛ اينجاست كه فدك همچون ذوالفقار على عليه السلام براى مبارزه انتخاب مى شود...!!!