78 شعر در شهادت حضرت محسن ابن علی علیهما السلام / ویژه نامه شعری شهادت حضرت محسن علیه اسلام

معصوم ترین صبح سپیدی محسن آن روز کبود را ندیدی محسن در راه علی حق بزرگی داری الحق که تو اولین شهیدی محسن

معصوم ترین صبح سپیدی محسن

آن روز کبود را ندیدی محسن

در راه علی حق بزرگی داری

الحق که تو اولین شهیدی محسن

**

با ضرب در سوخته ماهم را کشت

در آتش و خون نور نگاهم را کشت

فریاد بزن «بأیّ ذنب ٍ قُتلت»

ای وای که طفل بی گناهم را کشت

**

در کوچه به پا کرد دوباره ‌محشر

با مادر دلسوخته، یاس پرپر

آن روز اگر ‌مجال صحبت می‌داشت

می گفت چنان فاطمه : حیدر حیدر

**

ای مونس داغهای من محسن جان

ای یاور با وفای من ‌محسن جان

با سرخی خون من و تو حق برپاست

قربانی کربلای من ‌محسن جان

 

یوسف رحیمی

-----------

مولاي جوان بگو که پيري سخت است

بر مردم بي وفا اميري سخت است

خون شد جگر صبر ميان کوچه

در او‌ج دلاوري اسير‌ي ‌سخت است

**

اشک تو به گِل ‌نشانده ‌نوحي را ‌که ...

بي صبر نموده با شکوهي را که ...

سنگيني بار شيشه خُرد شده

در کوچه شکسته پشت کوهي را که ...

**

از آن دل درد مند ‌گفتم اما ...

از طعنه و نيش خند ‌گفتم اما ...

مي خواستم از غربت تو دم بزنم

از شير درون بند ‌گفتم اما ...

**

خون مي چکد از نگاه پُر ابر علي

اين خاک غريب مي شود قبر علي

در معرکه هاي خندق و خيبر، نه

در کوچه ببين حماسه صبر علي

**

چشمي به خروشاني مرداب نداشت

ا‌ميد ‌به ‌همراهي ا‌صحا‌ب ندا‌شت

با پهلوي مجروح به ‌مسجد آمد

او ديدن دست بسته را تاب نداشت

**

آن روز مدينه گورِ انسان مي شد

با خاک تمام شهر يکسان مي شد

آن فاطمه اي که باني افلاک است

يک موي سرش اگر پريشان مي شد

یوسف رحیمی

----------------

هر چند که دور ِ مرد‌م غاصب بود

هر چند که ‌ظلم و دشمنی غالب بود

عصيان سقیفه کم نبود ای بانو

بر ا‌هل ‌جهان ا‌طاعتت وا‌جب ‌بود

**

خود را به زر و زور شرافت دادید

بر کينه و ظلم و جور جرئت داديد

آتش زده اید آن بهشتي را که

قبلاً به قداستش شهادت دادید

**

آن روز تو را زدند ‌ا‌ی ‌عصمت پاک

در کوچه غم برای یک قطعه‌ي خاک

بر ظلمت و کفر خود گواهی دادند

با حجّت: «ان الله یرضی لرضاک»

**

آه تو ز کف داد عنان را مادر

در ولوله انداخت جهان را مادر

دیدند همه چگونه ثابت کردی

آن روز تو کفر غاصبان را مادر

**

آن روز که حجت خدا تن ها شد

از بار غمش قامت عالم تا شد

آن شعله ز چند تکه هیزم! نه نه

از آتش بي بصيرتي بر پا شد

**

بدعت ها را پديد مي آوردند

فکري شوم و پليد مي آوردند

مي رفتي و بعد از تو ورق بر مي گشت

لات و هُبلي جديد مي آوردند

**

قوم نبي و اين همه مستي! هيهات

بد عهدی و ظلم و جور و پستي! هيهات

این ‌ظلم عظيم بی گمان کمتر نیست

از فتنه‌ي گوساله پرستي! هيهات

**

از تيره‌ي کفر و شرک، از يک پشتند

دل‌سنگ تر از يهودي و زردشتند

این مردم دين فروش مرتد آن روز

زهرای مرا به قصد قربت کشتند

یوسف رحیمی

---------------

پشت در بال و پرم آتش گرفت

سوختم پا تا سرم آتش گرفت

 

با گلت سيلي نمي دانم چه كرد

پلك چشمان ترم آتش گرفت

 

دست آن نامرد داغ از كينه بود

زد به رويم معجرم آتش گرفت

 

من كيم پروانه اي پر سوخته

كز غمت خاكسرتم آتش گرفت

 

گرم عشقت بودم از خود بي خبر

بين شعله پيكرم آتش گرفت

 

با تماشاي تن خونين من

قلب زينب دخترم آتش گرفت

 

بانگ سر دادم كه اي فضه بيا

نازدانه گوهرم آتش گرفت

 

بي كسي ات شعله بر جانم گرفت

سينه شعله ورم آتش گرفت

 

ناله مي زد رحمه للعالمين

آه!يارب!كوثرم آتش گرفت

 

روضه خوانم شد خدا و بانگ زد

دختر پيغمبرم آتش گرفت

 

مجتبي روشن روان

--------

آیه آیه کوثرت آتش گرفت

سوره ی چشم ترت آتش گرفت

 

لخته لخته بغض های بی کسی

در نگاه پرپرت آتش گرفت

 

همنفس با شعله ها ققنوس وار

ناگهان بال و پرت آتش گرفت

 

گوشوارت در هجوم غم شکست

گوشه های معجرت آتش گرفت

 

لاله لاله پر شد اقلیم تنت

یاس های بسترت آتش گرفت

 

گریه کردی غربت لب تشنه را

لحظه های آخرت آتش گرفت

 

شعله از بغض نگاهت می چکید

سوره ی چشم ترت آتش گرفت

 

یوسف رحیمی

-----------

کی گفته است صورت زهرا کبود شد

سیلی که خورد صورت مولا کبود شد

 

خورشید را به خاطر تکّه زمین زدند

از بهر خاک مادرم، آیا کبود شد

 

سائل مگر رسیده است که پشت در آمده است

این چه کرامتی است که یکجا کبود شد

 

از مرتضی گرفت کسی آفتاب را

از آن به بعد بود که دنیا کبود شد

 

سنگینی غلاف وَ شمشیر بین آن

یا بازویش شکسته شد و یا کبود شد

 

باور نمی کنیم که دستی بلند شد

باور نمی کنیم که ... اما کبود شد

 

رنگ کبود شاخصه ی برگ یاس شد

از آن زمان که مادر گلها کبود شد

 

تا کربلا ادامه ی این ضربه می رود

پس روزگار زینب کبری کبود شد

 

بیت علی بهشت معلای عالم است

حوریه در بهشت معلا کبود شد

 

جواد حیدری

----------

با کينه و بغض بي امان مي آمد

با هيزم و آتش روان مي‌ آمد

آئينه مگر چقدر طاقت دارد

از ضرب لگد در به زبان مي آمد

**

نه عزتی و نه احترامی ای وای

بسته ‌ست دو د‌ست ‌مرد نامی ای وای

آن روز مدینه غرق نامردی بود

دخت نبي و چهل حرامی ای وای

**

در حمله شعله هاي سرکش آن روز

شد خاطر خسته اش مشوش آن روز

مردم همه وقت تسليت مي رفتند

با زخم زبان و گل ِ آتش آن روز

**

هنگامه‌ي صبر بود و ايثار اما ...

حق بود دوباره بی طرفدار اما ...

مردم همه ‌سر‌گر‌م ‌تماشا بودند

گل ماند میان در و دیوار اما ...

**

این صحنه‌ي خونبار خبرها دارد

خون روی مسمار خبرها دارد

مخفي کرده ست زخم پهلويش را

اما در و ديوار خبرها دارد

**

با ضرب در سوخته ماهم را کشت

در آتش و خون نور نگاهم را کشت

فریاد بزن «بأيِّ ذَنبٍ قُتِلَت»

ای وای که طفل بی گناهم را کشت

**

پهلوی تو بی قرار، خون می افشاند

بازوی تو «يا فضه خُذيني» می خواند

ای کوثر غرق خون طاها آن روز

فریاد تو محکمات را می لرزاند

یوسف رحیمی

---------------

اگرچه لحظه لحظه روضه هایش میکشد ما را

هنوز آهش تماشایش صدایش میکشد ما را

 

میان شعله ها بود و پر پروانه آتش بود

در آتش، هیزم آتش، چادر آتش، خانه آتش بود

 

فقط نه چادر خاکی کمی از معجرش هم سوخت

رسیدم پشت در دیدم نه مادر دخترش هم سوخت

 

گره زد چادرش را بر کمر افتاده راه افتاد

زنی مجروح رفت اما به دست یک سپاه افتاد

 

میان جمع نامحرم غریبی بی پناه افتاد

و رد سرخ خونی هم به دنبالش به راه افتاد

 

به قنفذ یا مغیره نا نجیبی گفت: بیکاری!

زنی برد آبروی ما علی را برد نگذاری

 

غلاف تیغ پیدا شد سر شلاق بالا رفت

میان کوچه در خونابه مادر ماند و بابا رفت

 

گلی از ساقه اش تا شد میان خار و خس افتاد

مغیره از نفس افتاد قنفذ از نفس افتاد

 

دویدم سمت مادر تازیانه خورد بر دوشم

صدای استخوان بازویش پیچید در گوشم

------------------

در سرش خیره سری فکر خیانت دارد

دست سنگین کسی میل جنایت دارد

 

یک نفر نیست بگوید مزن این قدر لگد

پشت در حضرت زهراست خجالت دارد

 

همه جز چند نفر بنده شیطان شده اند

میخ در هم به علی قصد خیانت دارد

 

دود از چادر زهرا به ثریا رفته

آسمان باز از این خاک شکایت دارد

 

فاطمه سوخت ولی باز دم از حیدر زد

شیعه شیر خدا غیرت و همت دارد

 

این که این گونه تن فاطمه را لرزانده

عقده از واقعه عید ولایت دارد

 

سوخت در تا که به قنفذ برسد سهمیه ای

چه قدر خانه خورشید کرامت دارد

محمد حسین رحیمیان

-------------

سنگین ترین روایت تاریخ اهل بیت

باید برای روضه دلی دست و پا کنم

خون گریه می کنم به هوای نگاه تو

تا حق اشکهای شما را ادا کنم

**

من از حکایتت چه بگویم که بعد تو

قدّ فرشته های خداوند هم خم است

کو آن قلم که وصف صفات تو را کند

مادر برای وصف تو این بیت ها کم است

**

روضه دوباره دور سرم چرخ می زند

وقت زحال و روز وخیمت نوشتن است

شاعر بیا که وقت زیارت رسیده است

خون گریه کن که وقت مصیبت نوشتن است

**

شیطان میانه دارِ چنین هتک حرمتی

در اجتماع اینهمه نامحرم حسود

بیعت شکن٬سقیفه ای و تازیانه زن

در بین آن جماعت نامرد کم نبود

**

حتما برای غصب ولایت رسیده اند

دشمن چقدر کینه ای و بی مروّت است

هیزم تمام عرض گذر را گرفته است

اینها برای خانه ی وحیِ نبوت است؟

**

با گریه گفت باغ فدک را نمی دهم

دیگر به درب خانه ی مولا لگد نزن

از دختر رسول خجالت نمی کشی؟

بس کن دگر به شوهر من حرف بد نزن

**

با کینه ای که ریشه ی آن جنگ خیبر است

در را شکست فاطمه حتّی تکان نخورد

آهسته گفت فضّه خذینی و یا علی

از پشت در به خاطر مولا تکان نخورد

**

مسمار لعنتی نفسش را گرفته بود

آتش به قصد صورت ماهش زبانه زد

یا ایها الرسول کجایی که دشمنت

بر بازوی حبیبه ی تو تازیانه زد

**

بس کن دگر جسارت از این بیشتر نکن

بر بانویی که آیه ی قرآنی خداست

بگذر زقتل انسیه ی حضرت رسول

زن را زدن به رسم مسلمانی کجاست؟

**

هفتادو پنج روز پر از درد بعد از آن

راوی نگفت فاطمه با پهلویش چه کرد

هفتاد و پنج روز نگاه از علی گرفت

حتی شکایت از ورم بازویش نکرد

عبد الحسین مخلص آبادی

----------

وقتی گرفت شعله ز من پر و بال را

دیدم به صحن خانه خود قیل و قال را

 

گیرم نبود فاطمه دُردانه ی رسول

آتش که می زدند حرم ذوالجلال را

 

بالم به میخ گوشه در گیر کرده بود

قدرت نداشتم که بگیرم وبال را

 

حتی نشد که چادر خود را به سر کِشم

یعنی به من نداد عدو این مجال را

 

ممکن نبود شال علی را رها کنم

ممکن نبود ضربت قُنفُذ محال را

 

بنت الهدی کجا و چهل مرد نا نجیب

هرگز کسی جواب نداد این سوال را

 

از سرنوشت محسنم آگه کسی نشد

مخفی کنم چو تربتم این شرح حال را

 

برگرفته از وبسایت دوستداران حاج منصور

--------

دست اسلام را چرا بستيد

فاتح بدر و خيبر است اين مرد

يادتان رفته درب خيبر را

با همين دستها شكست اين مرد

**

يادتان رفته در حنين و اُحد

ذوالفقار گره گشايي داشت

يادتان رفته تا همين ديروز

در مدينه برو بيايي داشت

***

شرمتان باد ناجوانمردان

نكشيدش چنين غريبانه

اسدالغالب است ميجنگد

پنجه در پنجه، مرد و مردانه

**

يادتان رفته از لب تيغش

جاي خون رأفت و كرم ميريخت

يادتان رفته بي زره تنها

لشگري را علي به هم ميريخت

**

يادتان رفته ذوالفقارش را

ماجراي فنِّ دستش را

مرحب و عبدود دو نيم شدند

يادتان رفته ضرب شصتش را

**

نبريدش چنين ، يدالله است

كفر از او سيلي عيان خورده

اي عربهاي بي حيا اصلاً

اسم حيدر به گوشتان خورده

**

تيره بختان ز فيض محروميد

در صف دشمنه ولي هستيد

رفته از يادتان كه مديون

دست پر پينه ي علي هستيد

**

پابرهنه به مسجدش نبريد

او خودش خاكي ِ خدايي هست

نيمي از كينه را نگه داريد

چون كه گودال كربلايي هست

**

كربلا باز فرصت خوبي است

عقده هاتان به كار مي آيند

سر ِ بر نيزه رفتن پسرش

همه با هم كنار مي آيند

 

وحيد قاسمي

---------

تا که رفتی شکست آینه ات

فتنه کردند نامسلمانها

رسم مردی عوض شد ای آقا

لاله لاله شدند قرآنها

**

بعد پروازتان ورق برگشت

شاخه ی یاس خانه پرپر شد

مزد آن خون دل که می خوردی

شعله هایی بروی آن در شد

**

گفته شد فاطمه در این خانه است

گفت با فاطمه بسوزانید

گفته شد پس گناه طفلانش

گفت گفتم همه بسوزانید

**

کاش ختم جسارتش این بود

بی مروّت ، ادب ، حیا که نداشت

پیش چشمان دختری مضطر

بی حیا تازیانه را برداشت

**

رسم مردانگی هویدا شد

حرفی از کوچه ها میان آمد

وقت رفتن رشیده ای می رفت

وقت برگشت قد کمان آمد

**

از اثرهای دست سنگینش

سو به چشمان دختر تو نماند

شانه غمگسار آقایی

مادرش را به درب خانه رساند

**

قصه آسمان به رنگ کبود

غصه ریسمان و دست پدر

غم طفلی خلاصه می شد در

گوشوار شکسته ی مادر

 

وحید محمدی

------------

دود سرکش شد و با رنگ سحر برخورد کرد

باز هم دیدند خیری که به شر برخورد کرد

 

طبق عادت جبرئیل از آسمان آمد ولی

ناگهان با اتفاقی شعله ور برخورد کرد

 

اتفاقی که غرور همسری را خرد کرد

اتفاقی که در آن مادر به در برخورد کرد

 

گردش لولای در سمت حیاط خانه بود

سمت مادر چرخ خورد و با پسر برخورد کرد

 

او حواسش به علی و بچه هایش بود که

میخ با پهلوی زهرا بی خبر برخورد کرد

 

تازیانه جرأت برخورد با او را نداشت

بازویش با تازیانه بیشتر برخورد کرد

 

از هجوم ناگهانی در خانه است که

صورتی با سینه ی دیوار اگر برخورد کرد

 

مسعود اصلانی

---------

در کوچه پا به پاي علي، يا علي مدد

جان مي‌دهم براي علي، يا علي مدد

 

وقت ظهور سرّ فديناه آمده

کوچه شده مناي علي، يا علي مدد

 

قامت خميده در وسط کوچه مي شوم

طوفان لافتاي علي يا علي مدد

 

مولاي من امام من آقاي من علي‌ست

حيّ علي الرّضاي علي، يا علي مدد

 

شمشير روي رهبر من مي‌کشند؟ آه

سر مي‌دهم به جاي علي، يا علي مدد

 

دستم شکست و دست علي را گشوده ام

من مي‌خرم بلاي علي، يا علي مدد

 

محسن شهيد و ... فاطمه هم رو سپيد شد

هستي من فداي علي، يا علي مدد

 

اين پهلوي شکسته‌ي زهرا وديعه اي‌ست

بين من و خداي علي، يا علي مدد

 

هر کس شود فدائي رهبر مقدس است

در مکتب ولاي علي، يا علي مدد

 

سرخي خون فاطمه نقش است تا ابد

بر سينه‌ي لواي علي، يا علي مدد

 

یوسف رحیمی

-----------

یک نفر بر گرد مولا با سپر چرخیده بود

بهتر است اینکه بگویم با پسر چرخیده بود

 

سرنوشت شیعه را جور دگر می زد رقم

در به سمت داخل کوچه اگر چرخیده بود

 

آمده مولا به پای خویش بیعت کرده است

درتمام شهر اینگونه خبر چرخیده بود

 

تاهمین اندازه می گویم که از بس ضرب داشت

یک نفر سیلی زد اما پنج سر چرخیده بود

 

می شد از طرز قدم هایش بفهمی با شتاب

دور خود در عرض کوچه یک نفر چرخیده بود

 

آنکه مصداق شریف جمله ی "لولاک..."بود

سمت پهلویش چرا لولای در چرخیده بود؟

 

مهدی رحیمی

----------

بي پرده، صر‌يح، منجلي مي گفتي

از ‌سرّ ‌حمايت از ولي مي ‌گفتي

پهلوي تو ‌را ‌شکسته بودند اما

در هر دم و بازدم علي مي گفتي

**

بي نور ولايتت بشر گمراه است

در آينه زمان ا‌سير آه ا‌ست

فر ياد علي علي تو در کوچه

احياگر « لا اله الا اللّه » است

**

در سينه فرو نمي برد آهش را

تنها نگذاشته ست همراهش را

در کوچه بي کسي شنيدند همه

فرياد تو‌کّلت ‌علي ا‌للّهش را

**

در اوج شکسته قامتي يا زهرا

کردي ‌تو ‌به پا قيامتي يا زهرا

دست تو ‌شکست و ‌مشت ‌تو ‌با‌ز ‌نشد

تو اسوه استقامتي يا زهرا

**

هر چند که حق غريب و تنها مانده

امروز دهان صبر هم وا مانده

در دست شکسته‌ي تو بين کوچه

يک تکه ز پيراهن مولا مانده

**

در هرم نگاه تو خروش آه است

آه تو چراغ روشن اين راه است

بر سينه تاريخ به خون حک کردي

در ‌هر ‌دو جهان علي ولي اللّه است

 

یوسف رحیمی

----------

نشد اونروز توو اون کوچه

برای تو سپر باشم

گرفتن محسنو از من

نشد بازم پدر باشم

 

یه حرفی توو دلم هست که

در و دیوار میفهمه

چقد آتیش نامرده

چقد مسمار بی رحمه

 

چی میشد بچه مون محسن

یه لبخندی به ما می زد

گلم ای کاش می موندو

منو بابا صدا می زد

 

آخه چی شد توو اون کوچه

که اینجوری زمینگیری

آخه چی شد که انقد زود

داری از دست من میری

------

روزگاریست که جان بر لبِ خونبار رسید

آه ای مرگ بیا نوبتِ دیدار رسید

زحمت خانه شدم بسکه زمین گیر شدم

وقتِ شرمندگی از دخترکی زار رسید

باز هم پیرهن تازه ی من خونین شد

باز با پیرهن تازه پرستار رسید

ولی از بسکه نخوابید زِ بی خوابیِ من

جانب بستر من دست به دیوار رسید

گرچه دلتنگِ تماشای حسینم اما

چشمِ زخمیِ مرا نیمه شبی تار رسید

لابه لای نفسم لخته ی خون می بینم

از همان روز که بر سینه ام آزار رسید

از همان روز که آتش به سراغم آمد

از همان روز که در بود و ستمکار رسید

شعله ای حلقه زد و چادر من را سوزاند

ناله ای تا که زدم خنده ی انظار رسید

خویش را در پس در جمع نمودم شاید

نرسد زخم به محسن ولی انگار رسید

خویش را در پس در جمع نمودم اما

در به من خورد و به او ضربه ی مسمار رسید

----------

ای محسن شش ماهه ی دیده نگشوده

رفتی و نهان ماند غمت تا به قیامت

ای قبله ی حاجات ، دو دنیاست دخیلت

ای سر نهان گشته ، عیان است مقامت

مدح تو همین بس که تویی زاده ی زهرا

مدح تو همین بس که تویی نور امامت

ای نور دل فاطمه گر جلوه نکردی ....

... نادیده هویداست علی بین جمالت

ای غنچه ی نشکفته ی گلزار پیمبر

بی شک نبوی گونه بُوَد جمع خصالت

شش ماه شدی فاطمه را مونس و همدم

شش ماه ربودی ز دل فاطمه طاقت

در خاطر زهرا و علی بود همیشه

تا این که بیایی و شوی خوش قد و قامت

ای روضه ی سربسته اولاد پیمبر

ای روضه ی ناگفتنی آل ولایت

آقا چه بگویم که تو را بغض علی کشت

آقا چه بگویم من از آن شرح جسارت

تو بودی و زهرا و در و تیزی مسمار

بشکست در آن معرکه ی خون پر و بالت

بگذار دگر هیچ نگویم ز غم تو

باید که کند فاطمه داغ تو روایت

---------

شش ماهه ای که دل ما در عزای اوست

خون خدا بود که خدا خون بهای اوست

شش ماهه ای که چون گل نشکفته پرپر است

گل های باغ دل همه پرپر به پای اوست

شش ماهه ای که ضربه ی در قاتلش شده

مسمار در به گریه ی خونین برای اوست

شش ماهه ای که نور خدایی به چهره داشت

حور و ملک به ضجه و اشک و نوای اوست

شش ماهه ای که گشته فدایی مادرش

نامش چه بود ، محسن و مادر فدای اوست

شش ماهه ای که قبله ی اهل سما شده

بال و پر ملک همگی در هوای اوست

شش ماهه ای که بوده شهید ره علی

گلواژه ی ولایت هر دل ولای اوست

شش ماهه ای که گریه بر او گریه بر علی است

گریه برای فاطمه و بر عزای اوست

شش ماهه ای که رنگ خدایی زده به دل

پور علی و معدن عشق و صفای اوست

شش ماهه ای که داغ غمش بی نهایت است

تا روز محشر این دل ما مبتلای اوست

شش ماهه ای که شعله به دل می زند غمش

ایام فاطمیه پر از روضه های اوست

--------

در به هم خورد ولی حیف که با سرعت خورد

ضربه را فاطمه این مرتبه با شدت خورد

پسرش...نه، سپرش خورد زمین و زهرا

ضربه ها را پس از آن از دو سه تا قسمت خورد

معنی بیست و سه سال آهِ تو مولا این است:

که زمان حق تو را آه،سرفرصت خورد

نه فقط حق علی را که چو ظرف آبی

غاصبی حق من و حق تو را راحت خورد

... فروشی  سرکار آمد و با قیمت روز

خورد نانی اگر از جهل همین امت خورد

جالب این است که در ذهن همه نام علی؛

صدر نام همگان بود ولیکن خط خورد

محسن و کوچه و سیلی به فحول شیعه؛

هرچه برخورد تمامش به رگ غیرت خورد

کشته ی راه ولایت شده محسن یعنی؛

اگر آیینه لگد خورد به این قیمت خورد

-------

گرچه به ظاهر از امامت یک پسر کشتند

یک سوم سادات را در پشت در کشتند

هم که پدر را پیش چشمان پسر بردند

هم که پسر را پیش چشمان پدر کشتند

هم عاطفی هم منطقی با کشتن یک طفل

کشتند اگر که شیعه را از هر نظر کشتند

گفتند آخر پایشان وا شد به بیت وحی

عمری فحول شیعه را با این خبر کشتند

بی فهم ها، بی رحم ها درخانه محسن را...

یعنی که در گلدان گلی را با تبر کشتند

یعنی سرِ شب که نه شمعی بود و نه گل...نه؛

نامردها پروانه را وقت سحر کشتند

در پشت در امروز اگر، یعنی علی را هم

از روبرو...نه، عاقبت از پشت سر کشتند

----------

بر فاطمه نورعین دیگر محسن

معصوم در عالمین دیگر محسن

هم صبر و سکوت کرد و هم خون بخشید

یعنى حسن و حسین دیگر محسن

***

در،سوخته از دسته هیزم می شد

در، ریخته از هجوم مردم می شد

این طفل بزرگ که شهیدش کردند

می ماند اگر امام چهارم می شد

----

اگر چه پیر اگرچه خمیده ام بابا

دوباره بر سر خاکت رسیده ام بابا

رسیده ام که بگویم چه آمده به سرم

رسیده ام که بگویم چه دیده ام بابا

ببین که پیرتر از روز قبل آمده ام

نفس نفس ز فراغت چکیده ام بابا

بخوان ز چشم کبودم که چند روزی هست

که روی دختر خود را ندیده ام بابا

از آن زمان که به دنبال مرتضی در خون

میان مردم شهرت دویده ام بابا

ببین که زخم جسارت نشسته بر رویم

ببین که طعم حرارت چشیده ام بابا

دلم هوای تو و یاد محسنم کرده

مرا ببر به کنارت بریده ام بابا

------

مرغ بهشت وحیم و سوخته آشیانه ام

دانه سرشک دیده و ناله شده ترانه ام

منکه دمد ز حجره ام نور به چشم قدسیان

دود به آسمان رود از در آستانه ام

اجر رسالت نبی ثبت شده به صورتم

محفل غربت علی گشته محیط خانه ام

زنده ترین شهود من این بدن کبود من

من به محبّت علی عاشق تازیانه ام

منکه بهشت احمد و باغ و بهار حیدرم

مانده ز سیلی خزان بر گل رو نشانه ام

سر و ز پا نشسته ام طایر پر شکسته ام

قاتل سنگدل مرا کشته کنار لانه ام

من و حمایت از ولی گواه باش یا علی

شهید اوّل تو شد محسن ناز دانه ام

هر چه عدو زند مرا رها نمی کنم تو را

گر چه ز کار اوفتد بازو و دست و شانه ام

درد، مرا کشد ولی نیست به غیر یا علی

زمزمۀ شبانه و گریۀ عاشقانه ام

منم همیشه همدمت تا که بگریم از غمت

گاه به تربت پدر گه به اُحد روانه ام

«میثم» ما ز سوز دل ساز کند غم مرا

سر زده از درون او شعلۀ جاودانه ام

------

مدینه صحنه ی غوغای روز محشر بود

مدینه زخمی یک داغ درد پرور بود

مدینه بر سر هر بام، گرد غربت داشت

مدینه اشگ فشان در غم پیمبر بود

مدینه حادثه ی دور جاهلیت داشت

مدینه مرکز یک جنگ نابرابر بود

الا که حمله به بیداد خصم شوم برید

به کافران مسلمان نما هجوم برید

به گلبن نبوی زاغ ها هزار شدند

زپرده، توطئه ها باز آشکار شدند

منادیان الهی به خانه بنشستند

حرامیان قدیمی زمامدار شدند

غدیریان مدینه سقیفه ای گشتند

مجاهدین بهشتی اسیر نار شدند

تمام شهر به یک خانه حمله ور گشتند

دو روزه از ره عمر رفته برگشتند

چه سخت حقّ علی برده، راحت آسودند

تو گویی آنکه ز آغاز در کمین بودند

دری که ختم رسل بود زائرش بستند

رهی که بود سراسر نفاق بگشودند

دو ماه و نیم هنوز از غدیر نگذشته

به خون محسن ششماهه دامن آلودند

مگو که خصم به ضرب لگد تنی را کشت

بگو تمامی سادات محسنی را کشت

قسم به صاحب قرآن و خصلت و خویش

به آن علی که بود ذات حق ثنا گویش

به خون محسن و خون شهیده مادر او

که در دفاع علی ضربه دید بازویش

به یاسِ نیلی احمد که نام او زهراست

به آن نشان کبودی که مانده بر رویش

که قتل محسن و حمله به خانه ی حیدر

شروع کشتن آل علی  است تا محشر

نچیده میوه ی باغ امید، محسن بود

زآل فاطمه س اوّل شهید، محسن بود

اگر چه پشت در خانه داشت قاتل ها

کسی که قاتل خود را ندید، محسن بود

شکوفه ای که نگردید باز و پرپر شد

جوانه ای که نهالش خمید، محسن بود

شد از شهادت پیش از ولادتش معلوم

که تا چه حد علی  و فاطمه  بود مظلوم

سقیفه حادثه ی سخت غربت مولاست

سقیفه خاطره ی تلخ کشتن زهراست

سقیفه آتش صفّین و نهروان و جمل

سقیفه قتل حسن قتل سیّد الشّهداست

سقیفه زاد گه شمرهاست تا صف حشر

سقیفه روز اسیریّ زینب کبراست

سقیفه مرکز خشم خدای لم یزلی است

سقیفه حامله ی کلّ دشمنان علی  است

سقیفه ریشه ی زقّوم و هیزم نار است

سقیفه قاتل حُجر و رشید و وعمّار است

زهی به شیعه کز اوّل ره امیر گرفت

سقیفه ای نشد و دامن غدیر گرفت

غدیر خاطره ای متّصل به غار حرا ست

غدیر مرکز تبلیغ خواجه ی دو سراست

غدیر بعثت شیعه است در کنار علی

غدیر صفحه ی تدوین والِ من والاست

غدیر دایره ی یأس دشمنان علی

غدیر واسطه ی فیض دوستان خداست

شناسنامه ی شیعه به حکم حیّ قدیر

به دست خواجه ی لولاک خورده مُهر غدیر

محمّد است و علی چون دو مشعل روشن

دو مشعلند زیک نور خالق ذوالمن

دو جان هم که جدایی میان آنان نیست

به نصّ اَنفُسنا از خدای حیّ زمن

فراز منبر پیغمبر  است جای علی

اگر چه جای سه تن مستقر شود سی تن

کجا بود حرم یار جای بیگانه

به غصب خانه کسی نیست صاحب خانه

به جرم پیروی از خطّ چارده معصوم

علیّ  و عترت و شیعه است تا ابد مظلوم

قسم به جان پیمبر کسی نشد چو علی

میان دوست  و دشمن زحقّ خود محروم

سلاله های علی  یک به یک شدند بسی

به تیغ قهر شهید و به زهرکین مسموم

هماره باش پی یاری علی  میثم

بگو، بخوان به طرفداری علی  «میثم»

------------

فغان کرد آسیای دستی او

که: دشمن زد شرر بر هستی او!

دل ستان می‏نالید چون رود

که دست او همیشه بر سرم بود!

به مژگاه، فضّه‏اش یاقوت می‏سفت

به دل آهسته می‏نالید و می‏گفت:

چسان در بر رخ دشمن توان بست؟

که در بر سینه‏ی او میخکوب ست!

چه کرد ای اهل دل! مسمار با او؟!

فشار آن در و دیوار با او؟!

که: روزش رنگ شام تار بگرفت

کمک در رفتن از دیوار بگرفت!

ز رفتن بسکه حالش زار می‏شد

عصای دست او، دیوار می‏شد!

چو زهرا دست بر دیوار می‏برد

قرار از حیدر کرار می‏برد!

دل دختر چو مادر بس غمین بود

زبان حال زینب این چنین بود

***

که: مادر! چشم از مسمار بردار!

خدا را دست از دیوار بردار!

به اشک از محسن خود یاد می‏کرد

به جان می‏آمد و فریاد می‏کرد

از آن دامان زهرا پر ستاره‏ست

که چشم او به سوی گاهواره‏ست!

چو آن گل یاد از آن گلبرگ می‏کرد

دما دم آرزوی مرگ می‏کرد!

علی می‏کرد شرم از روی زهرا

ز روی و پهلو و بازوی زهرا

ز دشمن بسکه زهرا تنگدل بود

به جای دشمنش، مولا خجل بود!

----------

غنچه پرپر گشته بود و گل جدا افتاده بود

پشت در جان علی مرتضی افتاده بود

دست مولا بسته و بیت ولایت سوخته

آیه‌ای از سورۀ کوثر جدا افتاده بود

گوش ناموس خدا شد پاره همچون برگ گل

گوشواره من نمی‌دانم کجا افتاده بود

دست قنفذ رفت بالا بازوی زهرا شکست

پای دشمن باز شد زهرا ز پا افتاده بود

مجتبی در آن میانه رنگ خود را باخته

لرزه بر جان شهید کربلا افتاده بود

فاتح خیبر برای حفظ قرآن در سکوت

کل قرآن در میان کوچه‌ها افتاده بود

کاش ای آتش بسوزی در شرار قهر حق

هرم تو بر صورت زهرا چرا افتاده بود

مادر مظلومه می‌پیچید پشت در به خود

دختر معصومه زیر دست و پا افتاده بود

غیر زهرا غیر محسن غیر آتش غیر در

کس نمی‌داند که پشت در چه‌ها افتاده بود

فاطمه نقش زمین گردید میثم آه آه

فاطمه نه بلکه ختم‌الانبیا افتاده بود

----------

در این شب ها ز بس چشم انتظارى مى برد زهرا

پناه از شدّت غم ها، به زارى مى برد زهرا!

ز چشم اشكبار خود، نه تنها از منِ بى دل

كه صبر و طاقت از ابر بهارى مى برد زهرا

اگر پشت فلك خم شد چه غم؟! بار امانت را

به هجده سالگى با بردبارى مى برد زهرا

زیارت مى كند قبر پیمبر را به تنهایى

بر آن تربت گلاب از اشكِ جارى مى برد زهرا

همه روزش اگر با رنج و غم طى مى شود، امّا

همه شب لذّت از شب زنده دارى مى برد زهرا

نهال آرزویش را شكستند و، یقین دارم

به زیر گِل، هزار امّیدوارى مى برد زهرا

اگرچه پهلویش بشكسته، در هر حال زینب را

به دانشگاه صبر و پایدارى مى برد زهرا

شنید از غنچه نشكفته اش فریاد یا محسن!

جنایت كرده گلچین، شرمسارى مى برد زهرا

به باغ خاطرش چون یاد محسن زنده مى گردد

قرار از قلب من با بى قرارى مى برد زهرا

به هر صورت كه از من رخ بپوشد، باز مى دانم

كه از این خانه با خود یادگارى مى برد زهرا

--------------

آیینــۀ رســـول خــدا روی فاطمه

جان وجود، بسته به یک موی فاطمه

با آنکــه نیست از حـرم مخفی‌اش نشان

شهر مدینه گم شده در کوی فاطمه

بـوی بـهشت اگـر چـه محمّد از او شنید

بالله قسـم بهشت دهـد بـوی فاطمه

ختم رسل گرفت به پهلو دو دست خویش

از آن لگد که خورد به پهلوی فاطمه

طوبی دمید و سدره فتاد و شجر شکست

وقتـی خمیـد قامـت دلجوی فاطمه

چـون بـاب وحـی سوخت پر و بال جبرییل

نزدیک شد چو شعله به گیسوی فاطمه

انگــار رفـت طاقـت دســت خـدا ز دست

زآن ضربتی که خورد به بازوی فاطمه

آیـات نــور و پــردۀ ظلمـت؟! خدای من!

دسـت پلیــد دیــو کجـا روی فاطمه

از یک طرف خجل شده از فاطمه، علی!

از یک طرف نگاه حسن، سوی فاطمه

«میثـم» اگـر چـه فاطمه رازش نگفته ماند

محسن همیشه هست سخن‌گوی فاطمه

---------

رفت پیغمبر ولی زهرای خود را جا گذاشت

جان به روی آیه نص ذوی القربی گذشت

آتشی افروخت دشمن کز شرارش داغ گل

در دل شوریده حال بلبل شیدا گذاشت

شاخه را بشکست و گل را با لگد از شاخه چید

داغ خون با میخ در بر سینه زهرا گذاشت

محسن شش ماهه را کشت و کتاب عشق را

از برای اصغر شش ماهه بی امضا گذاشت

تازیانه خورد زهرا و ز خود این ارث را

یادگاری از برای زینب کبری گذاشت

در میان کوچه سیلی خورد و از خود این نشان

از برای آن سه ساله بعد عاشورا گذاشت

بار غم برداشت مرگ از دوش زهرا در عوض

چوبه تابوت او بر شانه مولا گذاشت

آنقدر گویم من ژولیده داغ فاطمه

آتشی از خود به جا در خانه دلها گذاشت

-------------

اگر کشند در این بیت وحی صدبارم

من از امام خودم دست بر نمی‌دارم

من از برای دفاع علی سپر شده‌ام

بگو که چهره بسوزد ز شعلۀ نارم

هزار شکر که من مادر شهید شدم

چهار کودک دیگر به یاری‌اش دارم

نه بر پسر نه به پهلو نه سینه نه بازو

علی، برای تو اشک از دو دیده می‌بارم

به تازیانه اگر چه مرا کنار زدند

تو را میانۀ دشمن چگونه بگذارم

به قبر گمشده‌ام این حدیث بنویسید

که من به سن جوانی شهیدۀ یارم

دو مه ز قصۀ دیوار و در نرفته هنوز

نفس‌نفس زده شب تا به صبح بیدارم

به دردهای علی گریه می‌کنم بسیار

اگر چه باشد از آن ضربه درد بسیارم

برای آنکه کنم ظلم خصم را ثابت

به حشر محسن خود را به روی دست آرم

شرار آه شما خیزد از دل میثم

خدا کند که شود جاودانه آثارم

-----------

بر جان خانه کینه ای شعله ور افتاد

آنقدر زد آنقدر زد آخر در افتاد

ای کاش می چرخید از لولا در، اما

در وا نشد افتاد، روی مادر افتاد

می خواست تا در پیش نامحرم نیفتد

می خواست… اما هرچه کرد او آخر افتاد

با یاعلی پا شد ولی مولا زمین خورد

با یا رسول الله او پیغمبر افتاد

فهمیده بود این باغ بار شیشه دارد

آنقدر زد از شاخه سیب نوبر افتاد

یک آیه با میخ در و یک آیه با زهر

یک آیه هم در قتلگاه از کوثر افتاد

در گوشه ی گودال مادر بود وقتی

چشمان تیز خنجری بر حنجر افتاد

از آستین دست شقاوت تا در آمد

چشم طمع بر حلقه ی انگشتر افتاد

یک تیر با هجده هدف یعنی که زینب

یک سنگ خورد از نیزه ها هجده سر افتاد

----------

از غدیر چو پایان یافت هفتاد و دو روز

گشت از داغ نبی یثرب سراپا شور و سوز

بعد مرگ خواجه ی لولاک خصم کینه توز

داد کفر و شرک و خُبث طینت خود را بروز

کرد حقّ شیر حقِّ را از ره بیداد غصب

فاش می گویم صنم جای صمد گردید نصب

از سقیفه آتشی برخواست عالم را گرفت

دود آن تا حشر، چشم نسل آدم را گرفت

شعله هایش دامن آیات محکم را گرفت

دامن زهرا و بیت الله اعظم را گرفت

مرکز وحی و نبوّت طعمه ی آن نار شد

قتلگاه محسن و زهرا، در و دیوار شد

از هجوم دشمنان بیت خدا را در شکست

پهلوی زهرا مگو پهلوی پیغمبر شکست

رکن قرآن قلب احمد سینه ی حیدر شکست

فاش گویم هر دو رکن فاتح خیبر شکست

ظاهراً با یک لگد محسن در آن جا کشته شد

باطناً یک سوّم اولاد زهرا کشته شد

غنچه ی نشکفته ی گردیده پرپر محسن است

کشته ی راه پدر در بطن مادر محسن است

اوّلین قربانی ساقیّ کوثر محسن است

مُهر مظلومیّت آل پیمبر محسن است

محسن زهرا که جان در مکتب ایثار داد

جان به یاریّ پدر بین در و دیوار داد

-------------

قرار بود که مثل حسن پسر باشی

عصای دست من و پیری پدر باشی

تو دیدی و حسنم دید رنج مادر را

خدا کند ز برادر صبورتر باشی

ببخش مادر خود را که با خود آوردت

بنا نبود که آن روز پشت در باشی

هنوز زیر کِسا جای خالیت پیداست

قرار بود و نشد آخرین نفر باشی

قرار بود بمانی شتاب جایز نیست

بنا نبود مسافر که رهگذر باشی

نشد بیایی و مثل برادران خودت

گهی به نیزه و گهگاه خون جگر باشی

تمام هستی من می رود اگر بروی

ولی اگر تو بمانی ولی اگر باشی...

و یا تمامی این ها فقط مقدّمه ایست

که اتفاق غزل های شعله ور باشی

و اولین بشوی قبل از آن که عاشورا

شهید کوچک و شش ماهۀ پدر باشی

نخورده شیرِ مرا! شیرها حلالت باد

که میخ حادثه را خواستی سپر باشی
------------

کوچه‌ها تیره دشت‌ها خون شد

آب‌ها رنگ بی نهایت شد
آسمان و زمین به هم پیچید
ناگهان موسم قیامت شد

 

چشم‌ها حیرتی مضاعف داشت
آخرین لحظه های دیگر بود
اضطراب از نگاه‌ها می‌ریخت
روز ترس آفرین محشر بود

 

ناگهان در کشاکش محشر
بانگ آمد که ایهاالانسان
چشم های غریب کور شوند
می‌رسد مادر زمین و زمان

 

بوی عطری به عرش می‌پیچد
عطر گل‌های ناب و پر احساس
می وزد بر کرانۀ محشر
بوی یک چادری پر از گل یاس

 

با شکوه تمام می‌آید
کاروانی که سبز پوشیدند
می‌شود از نگاهشان فهمید
جامی از درد و داغ نوشیدند

 

روی دستان حضرت عباس
غنچه‌هایی شکفته بود آنجا
غنچه‌ها...سبز...سرخ نیلی رنگ...
غنچه‌هایی چو یاسمن زیبا

 

کودک از روی دست‌های عمو
گفت من غنچه‌ام ولی پرپر
پدرم آفتاب نیزه نشین
مادرم می‌زند صدا: اصغر

 

غنچۀ دیگری به ناز شکفت
مثل یک ژاله بود چشم ترش
کیست این کودکی که می‌بینم
مثل پروانه سوخته است پرش؟

----------

گلی که فصل خزان بر دمید، محسن بود!

گلی که رنگ چمن را ندید، محسن بود!

گل همیشه بهار علی، که از بیداد

چو غنچه جامه به پیکر درید، محسن بود!

کنار خانه‏ی زهرا، یگانه سربازی

که شد به راه ولایت شهید، محسن بود!

یگانه‏ طفل شهیدی که چشم مادر هم

شد از نظاره‏ی او نا امید، محسن بود!

یگانه طفل شهیدی که کس نمی‏داند

ز بعد قتل، کجا آرمید، محسن بود!

یگانه ره سپر راه عشق کز منزل

جدا نگشته به منزل رسیده، محسن بود!

یگانه مرغ پر و بال بسته‏ای کآخر

ز آشیانه‏ی سوزان پرید، محسن بود!

تو خون ز دیده (موید)! بریز و بازگوی:

گلی که رنگ چمن را ندید، محسن بود

--------------

معصوم ترین صبح سپیدی محسن

آن روز کبود را ندیدی محسن

در راه علی حق بزرگی داری

الحق که تو اولین شهیدی محسن

*

با ضرب در سوخته ماهم را کشت

در آتش و خون نور نگاهم را کشت

فریاد بزن «بأیّ ذنبٍ قُتل»

ای وای که طفل بی گناهم را کشت

*

در کوچه به پا کرد دوباره ‌محشر

با مادر دلسوخته، یاس پرپر

آن روز اگر ‌مجال صحبت می‌داشت

می گفت چنان فاطمه: حیدر حیدر

*

ای مونس داغ های من محسن جان

ای یاور با وفای من ‌محسن جان

با سرخی خون من و تو حق برپاست

قربانی کربلای من ‌محسن جان

×××

امام صادق علیه السلام در باره آیه «وَ إِذَا المَوؤُدَةُ سُئِلَت بِأَی ذَنبٍ قُتِلَت‏؛ روز قیامت از كسى كه بخاك سپرده شده سؤال می شود به چه جرمى كشته شده است؟» فرمود: اى مفضل به خدا قسم این «موؤده» و به خاك سپرده شده، محسن فرزند حضرت فاطمه علیها السلام است.

مهدى موعود، ترجمه جلد 13 بحار، ص: 1175

×××
----------

دستی به دست محسن و یک دست بر کمر

با سینه ای از آتش مسمار شعله ور

افتـد ز حـزن ، لــرزه  بـر  انـدام  عرشـیان

این گونه گر ز صحنه محشر کنی گذر

***

احقاق حق خویش چو پیش خدا کنی

با قامت خمیده، قیامت به پا کنی

با بازوی سیه شده در پیش گاه عدل

مظلومی علی ـ زخفا ـ بر ملا کنی

***

گویی:گناه محسن شش ماهه ام چه بود؟!

گلچین، گلم ز شاخه هستی چرا رُبود؟!

جز گـریه در فـراق پدر، جـرم من چه بود؟!

بـر داغم از چه داغ ، دشمنم فزود ؟!

***

شاهد به مدعای تو، دیوار و در شوند

مظلومی ترا، سندی معتبر شود

آنجا میان  محکمه، مسمار غرق خون

حـاضـر بـرای داوری دادگـر شـود

***

در سینه ام نهان بود این سوز و سازها

تا آن زمان که پرده برافتد ز رازها

ای قبـر مخفی تو ، مـراد دل ( فراز )

بـاب الحوائجی تو ، بـر آور نیـازها

--------

چو می اُفتد به چشمم گاهواره

نفس می گردد از غم پُر شماره

الهی كاش محسن در برم بود

نمی شد قلبم از كین پاره پاره

-------------

خدایا گنج با گنجینه ام سوخت

میان شعله ها آیینه ام سوخت

چنان مسمار در قلبم فرو رفت

که محسن گفت مادر سینه ام سوخت

-----------

محسن ای غنچه نشکفته من

از ستم صید به خـون خفته من

تـو مـرا روح و روانـی پـسـرم

پـرپـر از بــاد خــزانـی پـســرم

دیده نگـشـوده به عـالـم مُـردی

هــمچنـان غـنـچـه گل افـسردی

چون که رفـتی تو به نزد پـدرم

فاش بر گـو تو به آن تاج سرم

بـعـد تو آن دو بـهـم پـیـوسـتـنـد

سـیـنـه فـاطمه(س) را بشکستند

سـیـنـه ای که چـو گـل بـوئیدی

از ره مـهــر و وفـا بــوسـیـدی

گشته سـوراخ ز مـسـمـار پدر

از فـــشـــار در و دیـــوار پــدر

ای پدر جان ز جهان سیر شدم

در جـوانـی بـه خـدا پـیـر شـدم
------------------

دود بود و دود بود و دود بود

گل میان آتش نمرود بود

شعله می پیچید بر گرد بهار

خون دل می خورد تیغ ذوالفقار

یک طرف گلبرگ اما بی سپر

یک طرف دیوار بود و میخ در

میخ یاد صحبت جبریل بود

شاهد هر رخصت جبریل بود

قلب آهن را محبت نرم کرد

میخ از چشمان زینب شرم کرد

شعله تا از داغ غربت سرخ شد

میخ کم کم از خجالت سرخ شد

گفت با در رحم کن سویش مرو

غنچه دارد، سوی پهلویش مرو

حمله طوفان سوی دود شمع کرد

هرچه قوت داشت دشمن جمع کرد

روز، رنگ تیره ی شب را گرفت

مجتبی چشمان زینب را گرفت

پای لیلی چشم مجنون می گریست

میخ بر سر می زد و خون می گریست

جوی خون نه تا به مسجد رود بود

دود بود ودود بود و دود بود

***

دیدم غمت ای مادر ای کاش نمی دیدم

تنها تو به پشت در ای کاش نمی دیدم

وقتی که درخانه با ضرب لگد وا شد

تو بودی و یک لشگر ای کاش نمی دیدم

دیدم که در آن غوغا در پشت در خانه

شد محسن تو پرپر ای کاش نمی دیدم

وقتی که زد آن ملعون سیلی به رخت دیدم

خون می چکد از معجر ای کاش نمی دیدم

ای وای چه بی رحمند آنان كه به هم بستند

دستان یل خیبر ای کاش نمی دیدم

آن لحظه که زد قنفذ بر بازوی تو دیدم

فریاد زدی حیدر ای کاش نمی دیدم

آن شب که تو را شستند تا جسم تو بابا دید

می زد به فغان بر سر ای کاش نمی دیدم

ای وای خودم دیدم از چوبه ی تابوتت

جاری شده خون تر ای کاش نمی دیدم

-------

درد سر، بین گذر، چند نفر، یک مادر

شده هر قافیه ام یک غزل درد آور

ای که از کوچه ی شهر پدرت می گذری

امنیت نیست از این کوچه سریع تر بگذر

دیشب از داغ شما فال گرفتم، آمد :

دوش می آمد و رخساره... نگویم بهتر!

من به هر کوچه ی خاکی که قدم بگذارم،

نا خود آگاه به یاد تو می افتم مادر

چه شده، قافیه ها باز به جوش آمده اند:

دم در، فضه خبر، مادر و در، محسن پر!

---------

قسمت نبـود تـا کـه برایم پسر شوی

بر شانه های شاخه ی طوبا ثمر شوی

می خواست در خیال خودش کم بیاوری

شاید که تو سقوط کنی منکَسَر شوی

دنیا نیامـدی بـه گمـانم کـه عاقبت

سرتا به پا به همره او شعله ور شوی

شاید کـه در اِزای خودت بین ضربه ها

ضربی به جان پذیری و او را سپر شوی

تـا «کشـته ی فتـاده» بـه دامـان فـاطمـه

تا «صید دست و پا زده» ی پشت در شوی

ای کـاش می شکست همـانجا ورای در

پایی که خواست با لگدش مختصر شوی

یک بـار میخ خونی و یک بـار هم زمین

دادند مژده ات که از این کشته تر شوی

-------

سند غربت شاه ولایت منم

اولین کشته ی راه ولایت منم

یاور حیدرم، سپر مادرم

محسنم من محسنم من

شمع روشنگر بزم هدایت منم

اولین کشته ی راه ولایت منم

نازنین کودکم، آیه‌ای کوچکم

محسنم من محسنم من

من که از ولادت شدم شهید علی

از ازل بوده‌ام شمع امید علی

غنچه ی چیده‌ام، ضربه‌ها دیده‌ام

محسنم من محسنم من

قتل من قصه ی غربت مادر شده

قتل یک سوّمِ آل پیمبر شده

سوخت پا تا سرم در غم مادرم

محسنم من محسنم من

انتقام مرا بگیرد از قاتلم

حجةبن‌الحسن صاحب خون من

محسنم من محسنم من

--------

ای به خون خفته من گل نشکفته من

شاهد سوز من و درد ناگفته من

اولین کشته مظلوم ولایت پسرم

به خدا هدیه نمودم به خدایت پسرم

نازنین کودک من محسن کوچک من

نازنین کودک من محسن کوچک من

من شدم سنگر تو تو شدی سنگر من

قلب تو تاب فشار در و دیوار نداشت

سینه نازک تو طاقت مسمار نداشت

نازنین کودک من محسن کوچک من

نازنین کودک من محسن کوچک من

قصۀ محنت تو سند غربت من

گم شده تربت تو همچنان تربت من

کس نداند که چه آمد به سرت ای پسرم

نازنین کودک من محسن کوچک من

نازنین کودک من محسن کوچک من

من و تو دو یاریم در کنار حیدر

تو ز من تنهاتر من ز تو تنهاتر

صورتم از اثر شعلۀ آتش افروخت

در همان لحظه دل سوخته‌ام بهر تو سوخت

نازنین کودک من محسن کوچک من

نازنین کودک من محسن کوچک من

--------

فرزندی علی بود گناهم

آغوش زهرا گشته قتلگاهم

غنچه ی پرپرم، حامی حیدرم

محسنم من، محسنم من

فرزند خون حیّ داورم من

یک آیه از سوره ی کوثرم من

گم شده تربتم، شاهد غربتم

محسنم من، محسنم من

با کشتن من جنگ با امامت آغاز شد

تا دامن قیامت اولین خون منم

گل این گلشنم

محسنم من، محسنم من

------

مدینــه نقطــۀ آبستـن بیــداد بـود

در شـرر فتنـه فـلک سوخته

بـال و پـر خیل مـلک سوخته

فتنه عظیم است و بلا بس عجیب

قرآن، تنهـا شـده، عترت غریب

گشته ز همگامـی اهـل ضلال

آیــۀ «اکمَـلْتُ لکم» پایمــال

رفته فقط دو ماه و نیم از غـدیر

دین شده در چشم حقیران حقیر

بـاز بـه شیطان شـده آغوششان

قـول نبـی گشتـه فراموششـان

کفــر شــده زیــور آیینشـان

دیـن شده پیراهن چرکینشان

غدیـر تعطیل شد ای وای من

سقیفه تشکیل شده ای وای من

دشمن مأیـوس شده از غدیر

کز نفس ختم رسل خورده تیر

امیـر مسلمیـنِ عالـم شــده

آه که قـرآن کمرش خـم شـده

سینه پر از نالـه و دل پر ز درد

آی محمّـد بـه جهان بــاز گرد

علی که حق بود و به حق نصب شد

ببین چگونه حق او غصب شد

حـق شـده پایمـال پیکارهـا

بـاز شـده مـشت ستمکارهـا

آنکه نهان داشت به دل کینه‌ها

فـاش زنـد سنگ بـه آیینه‌ها

تیـر رهـا کرده بـه سوی علی

تیغ کشیده است به روی علی

خون زده در سینه توحید جوش

بولهبـی آمده هیزم بـه دوش

تا کـه بسوزد حرم وحـی را

بشکند از کین قلم وحـی را

ریخت به هم نظام توحید را

کشت در این فاجعه خورشید را

گرفتم اینکـه بگذریم از غدیر

نیست کسی به غیر حیدر، امیر

بت مگمارید بـه پـاس حرم

وصلۀ ناجـور و لبـاس حرم؟

وای به من نفس پیمبـر کجا

قاتــل صدیقــه اطهـر کجا

کیست علی؟ تمام ختم رسل

به جان او سـلام ختم رسل

کیست علی؟ تمام میزان حق

دست حق و چشم حق و جان حق

کیست علی؟ حقیقـت ابتـدا

کیست علی؟ کلید فتح خـدا

کیست علی؟ قدر، ولی قدر قدر

کیست علـی؟ بـدر، بگـو بـدر

کیست علی؟ امام پیش از وجود

کرده بـه خاک درش آدم سجود

امام دین کیست به غیر از علی

تمام دین کیست به غیر از علی

روی خدا روی دل‌آرای کیست؟

دوش نبی جای کف پای کیست؟

تیغ که بـر تارک مرحب نشست؟

دست که بت‌های حرم را شکست؟

نــام کــه جـز او اســدالله بود؟

مگــر نــه اینکــه او یدالله بود؟

ظلـم بـه عـدل که هلاک اوفتاد؟

عَمـر ز تیـغ کـه به خاک اوفتاد؟

فـاتح میـدان محمّـد کــه بـود؟

جـان علـی جـان محمّد که بود؟

فاطمــه ریحانـه روح نبی است

فاش بگوییـد کـه ناموس کیست؟

اگـر چـه در شعـر دگـر گفته‌ام

دوبــاره می‌گویــم اگـر گفته‌ام

مغــز، علـی و دگـران پوستند

تمــام انبیــا علــی‌دوستنــد

تمام نخل «میثم» این است و بس

غیـر علـی امـام مـا نیست کس

-----

کاش در پشت در سوخته مسمار نبود

خانه در سیطره ی افعی و کفتار نبود

مثل شمشیر پدر بودی و در بند غلاف
آه افسوس دمی فرصت پیکار نبود

مرد و مردانه به پای پدرت جان دادی
کارت ای مرد کم از میثم تمّار نبود

شک ندارم که به جز مادرت آن لحظه ی شوم
هیچکس مثل تو در شهر ، علی وار نبود

هیچکس مثل تو از مردم نامردم شهر
اینهمه دلزده و خسته و بیزار نبود

آنقدر خسته که بی آمدنی پر بزنی
آنقدر خسته که یک فرصت دیدار نبود

درد این شهر فقط بغض علی بود و علی
عادت کهنه ی این خطه جز انکار نبود

مادرت گفت: منم! دختر پیغمبرتان
گوش وامانده ی این خطه بدهکار نبود

پشت در خواست که خیبرشکنش حفظ شود
عشق میسوخت ولی باز کسی یار نبود

ثلث سادات جهان کم شد و پروانه شدی
کاش در پشت در سوخته مسمار نبود

کربلا جلوه ی هفتاد و سه تن بود اگر
هیزم و میخ در و آتش و دیوار نبود...

----------

آن فرقـه کـه زهـرای جـوان را کشتند

نامـوس خدای مهربان را کشتند

 

ای وای که با کشتن محسن پسرش

یک سوم سادات جهان را کشتند

------------

بخوابد زینبش گر در شب تار

بگیرد فاطمه دستش به دیوار

به شبها گیرد او دستش به پهلو

رود آهسته تا در را کند بو

چه بوئی دارد این درب شکسته

که زهرا پشت در گریان نشسته

گمانم بوی محسن دارد این در

همان ششماهه‏ی نشکفته پرپر

----

ديوار و در خانه همه سوخته بود

رويش چو گُله بنفشه افروخته بود

 

زهرا به تن كدام فرزندش كرد

رختي كه براي محسنش دوخته بود

---

درد سر ، بین گذر ، چند نفر، یک مادر

شده هر قافیه ام یک غزل درد آور

ای که از کوچه ی شهر پدرت می گذری

امنیت نیست از این کوچه سریع تر بگذر

دیشب از داغ شما فال گرفتم ، آمد :

دوش می آمد و رخساره ...نگویم بهتر!

من به هر کوچه ی خاکی که قدم بگذارم،

نا خود آگاه به یاد تو می افتم مادر

چه شده ،قافیه ها باز به جوش آمده اند:

دم در، فضه خبر، مادر و در، محسن پر !

------

از پهلویی کبود و چشمی برآمده

حتی صدای لنگه ی در هم درآمده

جای لگد ،اصابت سیلی ومیخ در

آه ای خدا چه بر سر این پیکر آمده

ملجم گرفته است مگر دست را به پیش

یا بر فراز نیزه ی کوفی سرآمده

کاری بکن امام علی ای خدای عشق

تا پشت درب خانه ی تو خیبر آمده

میخ سه شعبه بوده مگر یا عمود این

یا اینکه باز حرمله ی دیگر آمده

نیزه نداشته است ، جسارت نمی کنم

شاید که او برای سر مادر آمده

نیزه نداشته است ، خدایا مرا ببخش

یا شاید او برای سر حیدر آمده

مادر خدا بخیر کند ، خواب دیده ام

مادر بگو برای چه پیغمبر آمده

حتی صدای لنگه ی در هم در آمده

از پهلویی کبود و چشمی برآمده

نادر حسینی

-------

شهر آبستن غم هاست خدا رحم کند

شهر این بار چه غوغاست خدارحم کند

بوی دود است که پیچیده ، کجا میسوزد ؟

نکند خانه ی مولاست خدا رحم کند

همه ی شهر به این سمت سرازیر شدند

در میان کوچه دعواست خدا رحم کند

هیزم آورده که آتش بزنند این در را

پشت در حضرت زهراست خدا رحم کند

همه جمع اند و موافق که علی را ببرند

و علی یکه و تنهاست خدا رحم کند

بین این قوم که از بغض  لبالب هستند

قنفذ و مغیره پیداست خدا رحم کند

مادر افتاد و پسر رفت زدست ، درد این است

چشم زینب به تماشاست  خدا رحم کند

مو پریشان کند و دست به نفرین ببرد

در زمین زلزله برپاست خدا رحم کند

ماجرا کاش همان روز به آخر می شد

تاز آغاز بلاهاست خدا رحم کند

غزلم سوخت  دلم سوخت  دل آقا سوخت

روضه ی ام ابیهاست خدا رحم کند

یاسر مسافر

----

قِسمَت نبـود تـا کـه برایم پسر شوی

بر شانه های شاخه ی طوبا ثمر شوی

می خواست در خیال خودش کم بیاوری

شاید که تو سقوط کنی منکَسَر شوی

دنیا نیامـدی بـه گمـانم کـه عاقبت

سرتا به پا به همره او شعله ور شوی

شاید کـه در اِزای خودت بین ضربه ها

ضربی به جان پذیری و او را سپر شوی

تـا «کشـته ی فتـاده» بـه دامـان فـاطمـه

تا «صید دست و پا زده» ی پشت در شوی

ای کـاش می شکست همـانجا ورای در

پایی که خواست با لگدش مختصر شوی

یک بـار میخ خونی و یک بـار هم زمین

دادند مژده ات که از این کشته تر شوی

مجید لشکری

----

غربت كوچه ها چه سنگين است

گريه ي بي صدا چه سنگين است

مادري بي دليل ناله نزد

ضربه ي بي هوا چه سنگين است

زن همسايه سر تكان ميداد

دست آن بي حيا چه سنگين است

سايه ات بر سر اهالي شهر

مادر اين روزها چه سنگين است

بغض خود بشكن و خلاصم كن

بغض بي انتها چه سنگين است

رفتي و آستين به دندانند

گريه ي مرتضي چه سنگين است

مسعود اصلاني

----

از خانه ات تا عرش راهی نیست زهرا

دیگر مجال سوز آهی نیست زهرا

از تنگ نای این در و دیوار برخیز

بهتر از اینجا تکیه گاهی نیست زهرا

پیچیده در گوشم صدای ضرب سیلی

سنگین تر از این ماه ماهی نیست زهرا

سردسته ی این قوم سنگین است دستش

بر ضربه های او پناهی نیست زهرا

با آبروریزی علی را میبرند و

جز تو برای او سپاهی نیست زهرا

بی بی زبانم لال چادر بر سرت کن

خیره تر از اینجا نگاهی نیست زهرا

یا که رها کن دامنش را زود برگرد

یا مثل اینجا قتلگاهی نیست زهرا

قاسم نعمتی

----

بر جان خانه کینه ای شعله ور افتاد

آنقدر زد آنقدر زد آخر در افتاد

ای کاش میچرخید از لولا در، اما

در وا نشد افتاد، روی مادر افتاد

میخواست تا در پیش نامحرم نیفتد

میخواست… اما هرچه کرد او آخر افتاد

با یاعلی پا شد ولی مولا زمین خورد

با یا رسول الله او پیغمبر افتاد

فهمیده بود این باغ بار شیشه دارد

آنقدر زد از شاخه سیب نوبر افتاد

یک آیه با میخ در و یک آیه با زهر

یک آیه هم در قتلگاه از کوثر افتاد

در گوشه ی گودال مادر بود وقتی

چشمان تیز خنجری بر حنجر افتاد

از آستین دست شقاوت تا در آمد

چشم طمع بر حلقه ی انگشتر افتاد

یک تیر با هجده هدف یعنی که زینب

یک سنگ خورد از نیزه ها هجده سر افتاد

محسن عرب خالقی

------

جگرم آب شد از دیده تر می افتد

ناگهان پشت در خانه شرر می افتد

عربده می کشد و مشت به در می کوبد

حرمت خانه ما هم به خطر می افتد

آنقدر ضرب لگد در پس در سنگین است

تا که مادر به زمین خورد، پدر می افتد

نه فقط مادر و بابا به زمین افتادند

آن چنان زد که روی فاطمه در می افتد

عقده خیبر و بدر است که همدست غلاف

می زند بر بدنش، تا که سپر می افتد

با قد خم شده اش پای علی می ماند

پایه محکم عرش است، مگر می افتد؟!

محسن حنیفی

------

زهرای تو که هست، به مردم نیاز نیست

وقتی که آب هست، تیمم نیاز نیست

 

حرفی نزن گلوی تو را می‌کِشد طناب

وقتی اشاره هست، تکلم نیاز نیست

 

خاکستر علی شده‌ام چند مدتی‌ست‌‌

بال و پر مرا که به هیزم نیاز نیست

 

دستم به پای ضربه‌ی اول خودش شکست

با این حساب ضربه‌ی دوم نیاز نیست

 

کو دست تو علی که بگیرم ببوسمش

دست تو را به بیعت مردم نیاز نیست

 

حتی اشاره بار مرا می‌زند زمین

این بار شیشه را به تهاجم نیاز نیست

*سبتین

--------

چندتایی زدند با پا در

تا که افتاد روی زهرا، در

گیرم از دست سنگ ها نشکست

چه کند بار شیشه اش با، در

همه کج رفته اند حتی میخ

همه لج کرده اند حتی در

کم نیاورده است، اما شال

کم نیاورده است، اما در

سرش از ازدحام ناچاراً

یا به دیوار میخورد یا در

می کشیدند از توی کوچه

فاطمه را یکی یکی تا در

دختری داد میزند : بابا

دختری داد میزند : مادر

استاد لطیفیان

-------

در پیچ و خم غم گذرش خورد به دیوار

رفت اوج بگیرد که پرش خورد به دیوار

بودند ملائِک همه در محضرش امّا

ابلیس لگد زد کمرش خورد به دیوار

تا خادمه را کرد صدایش همه با خود

گفتند که لابد پسرش خورد به دیوار

لرزید مدینه به خود از ناله ی زهرا

با او همه ی دور و برش خورد به دیوار

می خواست که سیلی نخورد صورتش امّا

یک مرتبه چرخید سرش خورد به دیوار

با دست در آن کوچه به دنبال علی گشت

انگار که با چشم تَرَش خورد به دیوار

ای کاش به جای تو مرا روی لبش داشت

هرگاه که حیدر نظرش خورد به دیوار

از عرش خدا نوحه گر فاطمه گردید

تا دختر خیرالبشرش خورد به دیوار

* سبتین

-----

کی گفته است صورت زهرا کبود شد

سیلی که خورد صورت مولا کبود شد

خورشید را به خاطر تکّه زمین زدند

از بهر خاک مادرم، آیا کبود شد

سائل مگر رسیده است که پشت در آمده است

این چه کرامتی است که یکجا کبود شد

از مرتضی گرفت کسی آفتاب را

از آن به بعد بود که دنیا کبود شد

سنگینی غلاف وَ شمشیر بین آن

یا بازویش شکسته شد و یا کبود شد

باور نمی کنیم که دستی بلند شد

باور نمی کنیم که ... اما کبود شد

رنگ کبود شاخصه ی برگ یاس شد

از آن زمان که مادر گلها کبود شد

تا کربلا ادامه ی این ضربه می رود

پس روزگار زینب کبری کبود شد

بیت علی بهشت معلای عالم است

حوریه در بهشت معلا کبود شد

جواد حیدری

------

پشت در بال و پرم آتش گرفت

سوختم پا تا سرم آتش گرفت

با گلت سيلي نمي دانم چه كرد

پلك چشمان ترم آتش گرفت

دست آن نامرد داغ از كينه بود

زد به رويم معجرم آتش گرفت

من كيم پروانه اي پر سوخته

كز غمت خاكسرتم آتش گرفت

گرم عشقت بودم از خود بي خبر

بين شعله پيكرم آتش گرفت

با تماشاي تن خونين من

قلب زينب دخترم آتش گرفت

بانگ سر دادم كه اي فضه بيا

نازدانه گوهرم آتش گرفت

بي كسي ات شعله بر جانم گرفت

سينه شعله ورم آتش گرفت

ناله مي زد رحمه للعالمين

آه!يارب!كوثرم آتش گرفت

روضه خوانم شد خدا و بانگ زد

دختر پيغمبرم آتش گرفت

مجتبي روشن روان

-------

معصوم ترین صبح سپیدی محسن

آن روز کبود را ندیدی محسن

در راه علی حق بزرگی داری

الحق که تو اولین شهیدی محسن

...

با ضرب در سوخته ماهم را کشت

در آتش و خون نور نگاهم را کشت

فریاد بزن «بأیّ ذنب ٍ قُتلت»

ای وای که طفل بی گناهم را کشت

...

در کوچه به پا کرد دوباره ‌محشر

با مادر دلسوخته، یاس پرپر

آن روز اگر ‌مجال صحبت می‌داشت

می گفت چنان فاطمه : حیدر حیدر

...

ای مونس داغهای من محسن جان

ای یاور با وفای من ‌محسن جان

با سرخی خون من و تو حق برپاست

قربانی کربلای من ‌محسن جان

یوسف رحیمی

-----------

 

بي پرده، صر‌يح، منجلي مي گفتي

از ‌سرّ ‌حمايت از ولي مي ‌گفتي

پهلوي تو ‌را ‌شکسته بودند اما

در هر دم و بازدم علي مي گفتي

...

بي نور ولايتت بشر گمراه است

در آينه زمان ا‌سير آه ا‌ست

فر ياد علي علي تو در کوچه

احياگر « لا اله الا اللّه » است

...

در سينه فرو نمي برد آهش را

تنها نگذاشته ست همراهش را

در کوچه بي کسي شنيدند همه

فرياد تو‌کّلت ‌علي ا‌للّهش را

...

در اوج شکسته قامتي يا زهرا

کردي ‌تو ‌به پا قيامتي يا زهرا

دست تو ‌شکست و ‌مشت ‌تو ‌با‌ز ‌نشد

تو اسوه استقامتي يا زهرا

...

هر چند که حق غريب و تنها مانده

امروز دهان صبر هم وا مانده

در دست شکسته‌ي تو بين کوچه

يک تکه ز پيراهن مولا مانده

...

در هرم نگاه تو خروش آه است

آه تو چراغ روشن اين راه است

بر سينه تاريخ به خون حک کردي

در ‌هر ‌دو جهان علي ولي اللّه است

یوسف رحیمی

-------

 

با کينه و بغض بي امان مي آمد

با هيزم و آتش روان مي‌ آمد

آئينه مگر چقدر طاقت دارد

از ضرب لگد در به زبان مي آمد

...

نه عزتی و نه احترامی ای وای

بسته ‌ست دو د‌ست ‌مرد نامی ای وای

آن روز مدینه غرق نامردی بود

دخت نبي و چهل حرامی ای وای

...

در حمله شعله هاي سرکش آن روز

شد خاطر خسته اش مشوش آن روز

مردم همه وقت تسليت مي رفتند

با زخم زبان و گل ِ آتش آن روز

...

هنگامه‌ي صبر بود و ايثار اما ...

حق بود دوباره بی طرفدار اما ...

مردم همه ‌سر‌گر‌م ‌تماشا بودند

گل ماند میان در و دیوار اما ...

...

این صحنه‌ي خونبار خبرها دارد

خون روی مسمار خبرها دارد

مخفي کرده ست زخم پهلويش را

اما در و ديوار خبرها دارد

...

با ضرب در سوخته ماهم را کشت

در آتش و خون نور نگاهم را کشت

فریاد بزن «بأيِّ ذَنبٍ قُتِلَت»

ای وای که طفل بی گناهم را کشت

...

پهلوی تو بی قرار، خون می افشاند

بازوی تو «يا فضه خُذيني» می خواند

ای کوثر غرق خون طاها آن روز

فریاد تو محکمات را می لرزاند

یوسف رحیمی

------

در کوچه پا به پاي علي، يا علي مدد

جان مي‌دهم براي علي، يا علي مدد

وقت ظهور سرّ فديناه آمده

کوچه شده مناي علي، يا علي مدد

قامت خميده در وسط کوچه مي شوم

طوفان لافتاي علي يا علي مدد

مولاي من امام من آقاي من علي‌ست

حيّ علي الرّضاي علي، يا علي مدد

شمشير روي رهبر من مي‌کشند؟ آه

سر مي‌دهم به جاي علي، يا علي مدد

دستم شکست و دست علي را گشوده ام

من مي‌خرم بلاي علي، يا علي مدد

محسن شهيد و ... فاطمه هم رو سپيد شد

هستي من فداي علي، يا علي مدد

اين پهلوي شکسته‌ي زهرا وديعه اي‌ست

بين من و خداي علي، يا علي مدد

هر کس شود فدائي رهبر مقدس است

در مکتب ولاي علي، يا علي مدد

سرخي خون فاطمه نقش است تا ابد

بر سينه‌ي لواي علي، يا علي مدد

یوسف رحیمی